تبليغاتX
بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

خو مي خوام بدونوم شرم نمي كنيد حيا سرتون نمي شه خو چقدر رو دارين ((با شما دوستان گلم نيستم)) .

خو اعصابومو بهم مي ريزن مگه مو چقدر اعصاب داروم ولك ديگه پرويي رو تا اخرش بردين حالا مو هي هيچي نمي گوم((باز عصباني شدم لهجه ام برگشت)) . نگا كو اي رگ گردنوم داره مث چي مي زنه . مي ترسوم بپوكه و بميروم .

بابا محمود يكم آروم چته قاطي كرديا حالا مي شه بگي چي شده اين طور شدي .

از دست اي آدماي زبون نفهم . خو چقد بگوم بابا خليج فارس خليج هميشگي فارس .

خب چه ربطي داره .

نگا كوكا تو يكي ديگه اعصابومو خورد ترش نكو كه ديگه يه بلايي سر خودوم و خودت با هم مي ياروم .

خب بگو چي شده اين كه مسئله قديميه و روشونم كم شده .

خو نشد نه . حالا مي گوم چي شده بذار يكم اعصابوم آروم شه مي گوم .

 

مي دونيد چي شده اين طور قاطي كردم هاااااااااااااااااااااااااااااااااا :

چند روز پيش همين طوري داشتم كانل هاي تلويزيون رو زير و رو مي كردم كه رسيدم به شبكه ام بي سي 2 ديديم فيلمش جنگيه . دو سه دقيقه بعد يه دريايي رو نشون داد و زير نويس انگليسي نوشت :

 

 

Persian golf

 

اما زير همين نوشته به عربي زير نويس كرد :

 

الخليج العربيه ((خليج عربي))

 

 

حالا به من حق مي دين كه اينقدر اعصابم بهم بريزه . حتما" حق مي دين چون همه ما ايراني هستيم و همه چيزمون رو دوست داريم كه هيچ مي پرستيم . شايد توي زندگي يه سري مشكلات داشته باشيم . اما ايران يك اسم مقدسه و همه بايد بهش احترام بذاريم .

اينم سه تا عكس كه توي اينترنت پيدا كردم :

 

 

 

 

خب اينم يه شعر از مهدي مقدريان در همين رابطه من كه خيلي باهاش حال مي كنم .

 

با هر نگاه بر آسمان اين خاك

                                   هزار بوسه مي زنم

 

نفسم را از رود سپيد

                                     و آسمان خزر

 

                        و خليج هميشگي فارس مي گيرم

 

من نگاهم از

                         تنب كوچك و بزگ

                                                  و ابوموسي نور مي گيرد

 

من عشقم را از كوه گواه

                                                   از سرخس و خرمشهر به زبان مادري

                    

                              فرياد خواهم زد فرياد خواهم زد

 

 

تفنگم در دست

                                       و سرودم بر لب

   

                              همه ي ايران را مي بوسم

 

من خورشيد هزار پاره عشق را                             بر خاك وطن مي آويزم

 

                              اي وارسان پاكي من آخرين نگاهم

                                        بر آسمان اين خاك   

 

 

   و خليج هميشگي فارس؛ فارس؛ فارس خواهد بود

 

اینم آلینکش برای دانلود :

 

 http://www.music.patoghmusic.com/persian/2007/Single/26/Mehdi_Moghadarian_-_Khalije_Fars.mp3

 

 يكم به حرفام فكر كنيد مي بينيد حق با منه هميشه به يادتون باشه :

 

خليج هميشه فارس

 

 

Persian golf

 

 

تا آپ بعدي يا حق و خدانگهدار .

 

مخلص همتون محمود((پسر آبادان)).

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:10 توسط محمود(پسر آبادان) | |

سلام به همه دوستان گلم خوبيد كه انشالله . مرسي ممنون كه از من تعريف كردين . خب ديگه چيكار كنيم ما انواع و اقصام استعدادها رو داريم . شوخي كردم بازم ممنون .

 

دوستان گلم .

آواي عزيز كه از اولين پست هاي وبلاگم تا الان من و شرمنده خودش مي كنه .عزيز دلم الهه . نادياي گلم .  مرجان عزيز . سه تا دختراي آباداني ((5 كيلومتر دمتون گرم)) . مهتاب عزيز . تاپ فرند مهربان . كوكا ايمان . خواهر كوچيكم پرستو جون . سحر عزیزم .

  

دوست من گل من عزيزم قربون اون روي نشسته تو برم من . مي خواي نقد كني قبول ببين همه نقد هم كردن . پس چه دليلي داره شما بحث خواهر مادر رو وسط مي كشي . چيه من كه يك كلام حرف نا مربوط نزدم تازه قضيه واقعيت نداشته كه شما اين طوري توهين مي كني . خيلي ناراحتي مجبور نيستي بخوني . اون ضربدر قرمز رو بالا گذاشتن براي همچين موقعي . ((توي كامنت هاي پست قبلي يكي اين بحث رو وسط كشيده)) .

 

خب  حالا مطلب زير رو بخونيد :

 

هنوزم فكرش من رو ديوونه مي كنه . هنوزم وقتي مي بينمش مي خوام برم بهش التماش كنم و به پاش بيوفتم كه من رو ببخشه هر چند من تقصير خيلي كمي داشتم اما بازم اون بيچاره هيچ چيزي نمي دونه و اين قدر هم از من متنفر شده كه بعد از دوسال هنوزم وقتي مي بينم روش رو بر مي گردونه و من فقط خودم رو نگه مي دارم و جلوي اشكام رو مي گيرم كه از گونه هام سرازير نشه .

يه تلفن خيلي ساده سه سال ونيم پيش .

اشتباه گرفته بود اما من نمي ذاشتم كه قطع كنه و هر طوري بود باهاش صحبت مي كردم . اون خودش رو نرگش معرفي كرد . مي دونستم دروغ مي گه ولي بازم ادامه دادم . ازش خواستم كه بازم زنگ بزنه . اونم قبول كرد . مي دونستم كه ديگه زنگ نمي زنه پس اصلا" يادم رفت كه چي شد و چي گذشت . فرداش مشغول درس خوندن بودم كه تلفن زنگ خورد و مامانم گوشي رو برداشت . ولي كسي جواب نداد . چند بار تكرار شد . تا اينكه خودم گوشي رو برداشتم .

بله بفرماييد .

سلام پس چرا خودت گوشي رو بر نمي داشتي .

خودش بود فكر نمي كردم زنگ بزنه تازه چند بار هم قطع كنه تا خودم بردارم . اين طوري بود كه دوستي من و اون شروع شد . دو هفته بعد گفت كه من اسمم نرگس نيست و در واقع من فرشته هستم .

اين تلفن زدنا و صحبت كردنا و تا سه ماه ديگه ادامه داشت و هر روز بين يك تا دو ساعت صحبت مي كرديم . ولي حتي يك بار هم قرار نذاشتم . تا اينكه خودش خواست من رو ببينه . يه روز كه فقط خودش و خواهرش تنها بودن من رو دعوت كرد خونشون . منم يه تيپ رسمي زدم و رفتم .

وقتي در رو باز كرد و من رو ديد تا چند ثانيه چيزي نگفت . وقتي به خودش اومد من و دعوت به داخل كرد و داخل حياط با من دست داد . وارد پذيرايي خونشون شديم . خيلي رسمي باهام صحبت مي كرد و من خيلي كم حرف مي زدم .

ببين فرشته جون خيلي داري رسمي حرف مي زني بابا انگار پشت تلفن راحت تر بوديا .

باشه عزيزم راحت تر حرف مي زنم . واي خيلي خوشحالم كه مي بينمت .

منم همين طور .

همون موقع خواهرش اومد و دستش رو به طرفم دراز كرد.

سلام آقا محمود من فرزانه هستم .

سلام فرزانه جان خوشبختم .

خواهش مي كنم لطفا" راحت باش .

سه ساعتي پيششون بودم و اين قدر با هم صميمي شديم انگار كه سالها ست همديگر رو مي شناسيم . موقع خداحافظي من و بغل كرد و گفت :

محمود خيلي دلم برات تنگ مي شه .

منم همين طور عزيزم . خيلي مواظب خودت باش .

تا حالا مزه عاشق بودن رو نچشيده بودم . اين حس بينظير زير پوستم رفته بود پياده شروع به رفتن كردم . توي آسمون بودم و روي ابرها قدم مي زدم . هزار و يك جور رويا پيش خودم درست كردم . از اون روز ديگه نمي تونستم تحمل كنم اگه يه روز زنگ نزنه . انگار اون روز تمام شدني نبود . به خاطرش حتي با بابا و مامانم حرفم شد و دو روز تمام با هيچ كدومشون حرف نمي زدم . اما خوشحال بودم كه يه عشق بينظير دارم . واقعا" كه اسمش برازندش بود . اون فرشته روياهايم بود . حتي شب عروسي و لباس سفيدي رو هم كه تنش مي كنه رو براي خودم درست كرده بودم . چه شبهايي كه با اين روياها نخوابيدم .

اما روزهاي تلخ زندگيم داشت از راه مي رسيد روزهايي كه هنوز تا هنوزه ادامه داره و رهام نمي كنه . برادم داشت ازدواج مي كرد . با يكي از دختراي فاميل زن برادرم آشنا شدم . اون خيلي اصرار مي كرد كه باهاش تماس بگيرم . منم خيلي كم بهش زنگ مي زدم شايد هفته اي يك بار . اصلا" دلم نمي خواست جتي لحظه اي به اين فكر كنم كه به فرشته خيانت كنم . اسمش مهناز بود .

سه ماه بعد برادرم عروسي كرد و من خيلي خوشحال بودم برادرم با يه دختر خوب ازدواج كرد . وسطاي مجلس ديدمش . واي خداي من اين فرشته بود . پس اينجا چيكار مي كنه . فهميدم دوست خواهر زن برادرمه . اگه اون لحظه دنيا رو بهم مي دادن اين قدر خوشحال نمي شدم .

اومد با كمي فاصله كنارم نشست .

سلام محمود جونم تو اينجا چيكار مي كني .

فدات شم من بهت گفته بودم كه امشب عروسيه برادرمه .

محمود يعني نوبت تو منم مي شه .

خنديم و گفتم چرا كه نه بالاخره نوبت من وتو هم مي شه . من كه دارم ثانيه شماري مي كنم .

ساعت 11 شب ديگه بايد تالار رو خالي مي كرديم . از فرشته خداحافظي كردم و رفتيم سمت خونه ما . ادامه جشن توي خونه ما بود . منم كه حسابي شارژ شده بودم وسط بودم و بيخيال نمي شدم . ديدم باز مهناز مياد طرف من و هي مي خواد با من برقصه . ولي من به هر ترتيبي بود از دستش در مي رفتم . چند دقيقه اي پيداش نبود . وقتي دوباره ديدمش خنده شيطنت آميزي روي لباش بود و زير چشمي نگام مي كرد .

سه روز از عروسي برادرم گذشت و توي اين سه روز تا تونستم از آرزوهام براي فرشته گفتم و اونم همين طور .ولي نمي دونم چرا از فرداش ديگه زنگ نزد . خيلي نگران بودم داشتم ديوونه مي شدم . يعني اتفاقي براش افتاده بود . تا سه روز مثل ديوونه ها بودم حال و روزم داغون بود . وقتي زنگ زدم خواهرش گوشي رو برداشت .

سلام فرزانه  فرشته كجاست چرا به من زنگ نمي زنه .

محمود خيلي پررويي . ديگه هيچ وقت زنگ نزن .

چي شده چرا اين طوري صحبت مي كني .

اگه يه بار ديگه زنگ بزني به برادرم مي گم حالت رو بگيره پس بيخيال شو .

واي خدا چي شده بود چرا يكدفعه اينطور شده بود . من هيچ خطايي نكرده بودم . پس چرا به من گفت پررو چرا ازمن خواست ديگه زنگ نزنم . چرا من رو تهديد كرد . من نمي دونستم چيكار كنم . آخه چرا به كدامين گناه . من كه ديوونه وار مي پرستيدمش . ديگه شب و روز رو نمي فهميدم گذشت زمان برايم غير قابل درك بود .

خيلي پررويي . خيلي پررويي . به داداشم مي گم . ديگه زنگ نزن  به داداشم مي گم . خيلي پررويي . ديگه زنگ نزن . اين كلمات هر ثانيه مثل قطار از ذهنم مي گذشت .

سه ماه تموم اين طوري بودم . توي اين مدت مهناز خيلي بهم زنگ مي زد و كلي مي خواست حرف بزنه اما من حوصله نداشتم . تا اينكه يه روز من رو به جون مامانم قسم داد كه بريم بيرون و ببينمش . وقتي ديدمش ناراحت بود و موقع حرف زدن به وضوح صداش مي لرزيد . رنگش مثل گچ سفيد شده بود .

من نمي دونم چطوري بگم محمود من من من ...

تو چي خواهش مي كنم زود بگو من حال درست و حسابي ندارم .

سرش رو پايين انداخت تا چند دقيقه چيزي نمي گفت سكوتش داشت بيشتر اعصابم رو بهم مي ريخت .

زودتر بگو مي خوام برم .

ببين محمود من من نامه هاي فرشته رو ......

اسم فرشته رو كه آورد از جام نيمخيز شدم و همين طور نگاش كردم و با عصبانيت گفتم :

 تو نامه هاي فرشته رو چي زود بگو.

من نامه هاي فرشته رو شب عروسي برادرت از كمدت برداشتم و بعد از سه روز پرس و جو گشتن آدرس رو گير آوردم و ازش خواستم بياد با من بيرون و يه كار مهم باهاش دارم .

سكوت كرد سرش رو انداخت پايين .

ادامه بده بگو ببينم .

بعد تمام نامه ها رو بهش دادم و گفتم من و محمود عاشق هم ديگه هستيم و خواستيم چند وقتي تو رو سر كار بذاريم و بعدش كلي حال كنيم .

ديگه نمي شنيدم كه چي مي گه فقط گونه هاي خيسم رو حس كردم . اشك از چشمام مثل بارون مي باريد . از جام بلند شدم ورفتم . اشكام رو پاك مي كردم ولي بازم از چشمام سرازير مي شدن . باورش سخت بود به خاطر بچه بازي مهناز من فرشته رو از دست داده بودم . روزهاي تلخ مثل زهر برايم شروع شد . روزهايي كه شايد توش يه مدت خوشي بود ولي بازم آخرش زد حال بود . روزهايي كه هنوز تا هنوزه رهايم نمي كنه .

 

اين داستاني رو كه خونديد كاملا" واقعي بود و در واقع خاطره اي از خودم بود . ممنون كه روده درازي من رو تحمل كردين .

 

تا آپ بعدي يا حق و خدانگهدار.

 

مخلص همتون محمود(پسر آبادان).

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:17 توسط محمود(پسر آبادان) | |

روزهاي كسل كننده و تكراري.

صبح از خواب بيدار شدن صبحانه خورده يا نخورده آماده مي شي كه بري دانشگاه . با اين و اون سلام و احوال پرسي كردن و نشون دادن اين كه هيچ غم و غصه اي در زندگي نداري . نشستن سر كلاس و گوش دادن به درس و بعدشم نيم ساعت يك ساعت توي دانشگاه و بعدش خونه . درس خوندن و خوابيدن .

دوباره فردا صبح ……. تكرار تكرار تكرار تكرار……………… . فقط تنها دلخوشي تعطيلي روز دوشنبه است .

Don’t cry too me

.…… If you love me

 

اول صبحي نمي دونم كيه كه زنگ مي زنه بابا يعني ما يه روز تعطيل هم حق خوابيدن نداريم . نگاه شماره كه كردم خيلي برام آشنا بود . خدا من مي دونم قبلا" با اين صحبت مي كردم اما كي بود هر چي به مغزم فشار آوردم يادم نيومد .

با صداي خواب آلود گفتم : بله بفرماييد.

يه صداي خيلي ناز و كاملا" تحريك كننده گفت : سلام پسر با مزه و شيطون خودم بالاخره شمارت رو گير آوردم من رو يادت نمي ياد .

ببين دقيقا" 7 صبحه اين موقع بابام هم بياد بالاس سرم نمي شناسمش شما كه ديگه جاي خود داري فقط اميدوارم كارتون مهم باشه كه  اين موقع زنگ زدين .

خب بابا منم شيما يادت نمي ياد .

واي اين ديگه از كجا پيداش شد اين كه خيلي ساده بود چي شده اين طوري صحبت مي كنه .

چي شد يادت نيومد .

شيما تويي چي شده حالا تازه يادت اومده محمودي هم هست . اين هفت هشت ماه كجا بودي .

اينا رو ولش كن فقط امروز عصر ساعت 7 پارك شاهپور باش ميام دنبالت . جاي هميشگي كه يادته .

باشه . چيه مي خواي بفرستيم اون دنيا .

نه عزيزم مي خوام ببرمت به آسمونا . پس 7 همون جا باش فعلا".

شيما واي هموني كه يك دفعه غيبش زد و نفهميدم كجا رفت . يه دختر ساده و سنگين كه وضع ماليش هم خيلي توپ بود .

حال و حوصله تيپ زدن نداشتم . مثل هميشه يه تيپ ساده اسپرت زدم ورفتم . ساعت هفت و ربع بود كه ديدم يه 206 مشكي جلوي پام ترمز كرد و شيشه رو داد پايين .

آقا پسر اخمو و مغرور بيا بالا .

اصلا" برام دركش ساده نبود يعني اين شيمايي كه مي ديدم هموني بود كه مي شناختمش . خيلي تغيير كرده بود . درو باز كردم و نشستم توي ماشين . فقط همين طوري با چشماي گرد شده نگاش مي كردم .

چيه محمود چرا اين طوري نگام مي كني .

خيلي عوض شدي.

خب ديگه روزگاره . الانم مي ريم خونه ما . نا سلامتي امشب تولدمه .

پس چرا چيزي نگفتي حداقل يه شاخه گل برات مي گرفتم .

دستش رو روي صروتم كشيد و گفت نه . فقط مهم خودت بودي كه امشب كنارم باشي براي همين بهت نگفتم . بريم كه همه منتظرند .

واي امشب داشت برام متفاوت مي شد . پيش خودم گفتم امشب همه چيزايي رو كه برام بيارن هر چي باشه استفاده مي كنم مي خواستم از اين حالت بيرون بيام .

وارد خونه شيك و تميزشون شدم. صداي موزيك با صداي خيلي بلند گذاشته بودن. دي جي تيستو. دستم رو گرفت و كشيد وسط . شروع كرد به بالا پاين پريدن منم شروع كردم . واي دوباره هيجان اومده بود سراغم خيلي وقت بود كه اين جوري هيجان زده نمي شدم .

يه دختري يه سيني توي دستش بود و سمت ما مي يومد . از روي رنگ مايع درون ليوان فهميدم كه شرابه .دو سال از آخرين باري كه شراب خورده بودم مي گذشت . اما بد جور دلم مي خواست كه بازم بخورم . تا اومد دستمون داد من يه سره رفتم بالا . هر كي  من رو مي شناخت براش قابل هضم نبود كه من ليوان شراب رو سر كشيدم . دومي سومي همين طور مي خوردم برام مهم نبود چي مي شه . تا هشتمي رفتم بالا ولي ديگه نخورم نمي خواستم جشن رو از دست بدم . افتادم وسط و رقصيدن همين طوري دهن با چفت و بستي ندارم ديگه مست هم شده بودم واي كه چه حالي مي داد . مستي بعد از دوسال. تو حين رقصيدن حس كردم يكي از پشت بغلم كرد .

چيه محمود خودت روداري مي كشي .

با تو بودن اونم اين طوري خود كشي هم داره . يوهووووووووووووو ((با جيغي بلند))

ديوونه بازيام شروع شده بود ديگه ركيك ترين حرفها روي زبونم مي يومد و به هيچ كس و هيچ چيزي هم رحم نمي كردم مهم نبود بعدش چي مي شه . سه ساعت تمام مي پريدم و چرت و پرت مي گفتم . دوباره شراب آوردن . خيلي وحشيانه باز شروع به خوردن كردم . واقعا" ديگه نمي دونستم دور و برم چي مي گذره . نفهميدم كه ديگه چي شد و جشن چطوري گذشت .

صبح وقتي خواستم بلند شم توي همون خماري اوليه با خودم گفتم واي چه خوابي ديدم ديشب. خواستم بلند شم كه سنگيني بدن كسي رو روي خودم حس كردم . شيما رو ديدم كه خوابيده بود . لخت لخت توي بغلم خوابيده بود . نه  نه منم هيچ لباسي تنم نبود .

تازه فهميدم كه چه غلطي كردم  . داد و بيدا راه انداختم .

كسافت . آشغال . دختره ج....... . ببين با من چي كار كردي دو سال سالم بودنم رو خراب كردي . نمي دونستم كه چي مي گم فقط خون توي چشمام موج مي زد و هر بد بيراهي كه مي تونستم بهش گفتم . لباسام رو تنم كردم و خواستم برم .

بازوم رو گرفت و گفت محمود نرو من بهت احتياج دارم .

احتياجت ديشب رفع شد پس به من ديگه نياز نداري .

خودم و از دستش رها كردم و رفتم . خيلي از خودم بدم مي يومد . من هيچ وقت نمي خواستم دوباره به اون سالهاي كثيف زندگيم برگردم . اما ديشب واقعا" همه زنجيرها رو پاره كرده بودم .

رسيدم خونه و يكسر رفتم حمام . توي اين هواي سردي كه تازه شروع شده زير آب يخ وايساده بودم و كلي از حماقت خودم ناراحت بودم .اين چيكار بود كه كردم يعني براي فرار از تكرار روزها بايد اين كار رو مي كردم .

از فرداش دوباره شروع شد :

صبح از خواب بيدار شدن صبحانه خورده يا نخورده آماده مي شي كه بري دانشگاه . با اين و اون سلام و احوال پرسي كردن و نشون دادن اين كه هيچ غم و غصه اي در زندگي نداري . نشستن سر كلاس و گوش دادن به درس و بعدشم نيم ساعت يك ساعت توي دانشگاه و بعدش خونه . درس خوندن و خوابيدن .

تكرا تكرار تكرار تكرار ............... .

 

چيزي رو كه خونديد كاملا" غير واقعي بود و خيال پردازي ذهن من بود . اما يه هدفي داشتم كه اين طوري يه داستاني رو از خودم در آوردم . فهميدنش هم خيلي آسونه .

اميدوارم ببخشيد اگه يكم اين دفعه بي پروا نوشتم . خب لازم بود .من رو حلال كنيد .

 

خب تا آپ بعدي يا حق .

 

خدانگهدار همتون .

 

مخلص همتون محمود (پسر آبادان) .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:19 توسط محمود(پسر آبادان) | |

در آواز خونين گرگ و ميش

ديگر گونه مردي آنك

كه خاك را سبز مي خواست

عشق را شايسته زيباترين زنان

كه اينش به نظر هديتي نه چندان كم بها بود

كه خاك و سنگ را بشايد

 

چه مردي! چه مردي! كه مي گفت

قلب را شايسته تر آن

كه به هفت شمشير عشق در خون مي نشيند

و گلو را بايسته تر آن

كه زيباترين نام ها را بگويد

 

وشير آهن كوه مردي از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

به پاشنه آشيل در نوشت

 

روئينه تني كه راز مرگش

اندوه عشق و غم تنهايي بود

 

آه اسفنديار مغموم

تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي

 

آيا نه

يكي نه بسنده بود كه سرنوشت مرا بسازد

من فرياد زدم

 

                   نه!!!!!!

 

من از فرو رفتن تن زدم

 

صدايي بودم من شكلي ميان اشكال

ومعنايي يافتم

من بودم

و شدم

نه زان گونه كه باغچه اي گلي

يا ريشه اي كه جوانه اي

يا يكي دانه كه جنگلي

راست بدان گونه كه عامي مردي شهيدي

تا آسمان بر او نماز برد

 

من بينوا بند گكي سر به راه نبودم

و راه بهشت مينوي من

بز رو طوع و خاكساري نبود

 

مرا ديگر گونه خوايي مي بايست

شليسته آفرينه اي

كه نواله ناگريز را گردن كج نمي كند

وخدايي ديگر گونه آفريدم

 

دريغا شير آهن كوه مرد كه تو بودي

و كوهوار پيش از آن كه به خاك افتي

نستوه و استوار مرده بودي

اما نه خدا و نه شيطان

سرنوشت تو را بتي رقم زد

           

                                             كه ديگران مي پرستيدند

 

                                                                   بتي كه ديگران مي پرستيدند .

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:28 توسط محمود(پسر آبادان) | |

سلام دوستان گلم همگي كه خوبيد انشالله .

خب يه مورد پيش اومد كه مي خوام براتون بذارم كه يكم حال كنيد و دانشجويان عزيز مي تونيد به نوعي براي سر كار گذاشتن عده اي زياد در محيط دانشگاه از اين روش استفاده كنيد . البته بايد بتونيد خيلي جدي باشيد و اصلا" نخنديد . يعني تا حدودي هنرمند و بازيگر باشيد .

خب اما اتفاق افتاده چي بوده .

شخصيتها : من و حامد .

هدف:  سر كار گذاشتن .

و اما شرح ماجرا (( فقط حيف آخرش اون چيزي نشد كه مي خواستيم))

طبق معمول هر روز من منتظر حامد بودم و اونم با اون قد بلند و راه رفتن تابلو اومد . داشت همين طور مي خنديد و مي يومد .

پس چته حامد نيشت تا پشت سرت باز شده .

محمود يه فكر توپ به ذهنم رسيده كلي مي خنديم و يه سوژه بي نظيره .

نه بابا بالاخره تعليمات من جواب داده و تو هم راه افتادي براي من نظريه طرح مي كني . بگو ببينم اون مخت چه چيزي از خودش بيرون داده .

نشست دقيقا" توضيح داد كه من و خودش بايد چيكار كنيم آقا ما تا شنيديم كه چه فكر توپي كرده و از آخرش كه چقدر باحال مي شه كلي خنديدم و كلي لذت بردم .

بابا حامد تو بيا به ما درس بده من يكي كه كم آوردم .

ما اينيم ديگه حالا پايه هستي يا نه .

پا هستم تا آخرش فقط باشه بعد كلاس كه همه هم باشند ولي كسي نياد وسط و فقط ببينند و بهشون هم نمي گيم قضيه چيه فقط مي گيم يه سوژه خندست .

باشه هرچي باشه افكار تو هم بايد شريك شه .

ربع ساعت بعد رفتيم كلاس و سر درس مدار الكتريكي با اجازتون كلي پيچيديم كه عقب و جلومون رو گم كرديم . اما با كمك ايزد بزرگ و همچنين همت خودمون تونستيم ياد بگيريم .

خب موقع عمليات رسيده بود و همه مي خواستند بدونند ما مي خواييم چي كار كنيم . حامد جلو افتاد و وقتي      خوب فاصله گرفت و همين كه به باجه هاي تلفن خانوما رسيد من دنبالش دويدم و داد زدم : ((براي اين كه قاطي نكنيد اسم خودم و حامد رو اول جمله مي ذارم))

محمود : استاد يه لحظه خواهش مي كنم وايسيد كارتون دارم . ((اين رو كه گفتم هر كي اونجا بود برگشت و من و حامد رو نگاه كرد))

حامد : بازم كه شمايي .

محمود : استاد خوب من خواهش مي كنم من شديدا" كارم گيره .

حامد : عزيز دل من چند بار بگم شما آخر ترم بياين من الان نمي تونم هيچ قولي بدم .

محمود : استاد من مادرم هم كه باهاتون صحبت كرد و گفت مشكلم چيه .

حامد : منم به مادر شما گفتم آخر ترم .

به اينجاي كار كه رسيديم چند تا از بچه ها رسيدن و باهامون سلام عليك كردن و همه چيز لو رفت . ولي همون لحظه اول همه باورشون شده بود كه حامد استاده . ولي حيف آخرش خراب شد .

خب اينم ماجراي اين دفعه منتظر اتفاقاي بعدي هم باشيد انشالله بازم از شاهكارامون براتون مي ذارم . حالا يه چند تا عكس كه توي دانشگاه با بچه هامون گرفتم رو براتون مي ذارم .

 

از راست به چپ :حامد جون . مخلص همتون خودم .

از راست به چپ : روح الله . بازم مخلص همتون خودم . مسعود .

 

 

از راست به چپ : چقدر بگم مخلص همتون خودم . حامد جون . مسعود .

 

 

خب ديگه اميدوارم حال كرده باشيد . انشالله بازم عكس براتون مي ذارم .

تا سلام بعدي خدانگهدار .

مخلص همتون محمود (( پسر آبادان))

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 22:30 توسط محمود(پسر آبادان) | |

سلام شرمنده فقط این رو بگم که نمی تونم به دلیل مشکلی ادامه ماجرا رو بگم خیلی خیلی شرمنده اما چند تا عکس از شادمهر عقیلی می ذارم < انشالله ماجراهای دیگه رو بهتون می گم .

خب بازم شرمنده باشه انشالله ماجراهای بعدی .

تا سلامی دوباره خدانگهدار

مخلص همتون محمود((پسرآبادان))

نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 19:37 توسط محمود(پسر آبادان) | |

Alias

 

اول بگم سلام كه خيلي واجبه . خب توضيح بدم بابت اين الياس كه نوشتم . البته با اين الياس سريال اغما اشتباه نشه ها چون اصلا" تلفظش ايلييس ميشه .

اين اسم يه سريال آمريكايي كه من مي ميرم براش مخصوصا" كه بازيگر مورد علاقه من جنيفر گارنر توي اون بازي مي كنه . من حدود هفت يا هشت ماهي مي شه كه مي بينمش اگه شما هم ام بي سي اكشن رو ديده باشيد حتما" گذرتون به اين سريال خورده . من كه ازاولين قسمتي كه گذاشته ديدم و كلي هم حال كردم .

داستان كلي اين سريال درباره دختري به اسم سيدني بريستو هست كه در سازمان سي آي اي كار مي كنه و كلي هم براي خودش حرفه اي هست و توي زندگيش هم كلي مشكل داره كه من تا حالا كلي دلم براش سوخته خيلي گناه داره .

چند تا عكس از جنيفر گارنر مي ذارم كه شايد شايد كه نه حتما" مي شناسيدش .

خب موضوع اصلي رو مي خوام بگم .

آخه مگه مي ذارند مگه مي شه من هم پسر خوب و با جنبه(( آره مارمولك تو گفتي منم باور كردم)) . من رفتم دانشگاه براي درس نه چيز ديگه اي اما مگه مي ذارند ((خيلي معذرت مي خوام واقعا" شرمنده )) وقتي طرف تنش مي خاره نبايد حالش تمام و كمال تخته كرد و چنان ضد حالي بهش زد كه ديگه پررو بازي در نياره . منم كه قرار با خودم گذاشته بودم كه به كسي ضد حال نزنم اما ماجرايي پيش اومد كه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم .

حالا داستان از چه قراره آها اينجاست كه من دارم علامت سئوال ها رو بالاي سرتون مي بينم ((نمي خواد بالاي سرت رو نگاه كني )) .

حالا يه صلوات بفرستيد .

خب هفته قبل جلسه دوم فيزيك بود و يه خانومي دير اومد سر كلاس . شانسي كه ما هم داريم اومد قشنگ جفت من نشست((آخه كلاس فيزيك خيلي شلوغ بود و عقب هم جايي خالي نبود اينم بخت بلند منه ديگه)) ما هم داشتيم تند تند مي نوشتيم چون اين استادمون فشنگي درس مي ده هر چند خيلي خوب درس مي ده . اينم نشسته جفت من و تو بگو يه كلام نوشت اصلا" . انگار استاد داشت اونجا برامون جك تعريف مي كرد آدامس هم داشت مي جويد بد طور يه صداي ملچ ملوچي هم جفت گوشم راه انداخته بود كه داشت حالم رو بهم مي زد .

حالا كلاس تموم شده بود من از طرفي دستم درد گرفته بود و از طرفي اعصابم از آدامس جويدن فجيعش داغون بود. بهم گفت :

ببخشيد مي شه جزوتون رو بدين من ببرم و از روش بنويسم .

خيلي ببخشيد من مي خوام ببرمش خونه و پاكنويسش كنم و از روش تمرين كنم .

خواهش مي كنم من دير اومدم تازه جلسه قبلم نبودم .

خب اين دفعه رو باشه ولي كي مي توني برام بيارينش .

من فردا صبح و بعد از ظهر كلاس دارم براتون مي يارمش اما ببينيد دانشگاه خيلي بزرگه چطور ببينمتون .

يعني از اون بهونه هاي بني اسرائيلي بود كه داشت مي يورد . چهره اش داشت داد مي زد بابا شمارت رو مي خوام .

من هميشه رو اولين صندلي سمت چپ ورودي ساختمون مي شينم مي تونيد اونجا بهم بدينش.

خب پس شمارتون رو اگه مي شه بدين تا اگه مشكلي پيش اومد باهاتون تماس بگيرم .

منم ديدم همه دارند نگاه مي كنند سريع شمارم رو توي دفتر نوشتم و بهش دادم .

ببخشيد به چه اسمي ؟

ماهان .

باشه خيلي ممنون لطفتون رو فراموش نمي كنم . خداحافظ .

بلند شد و رفت . تو دلم كلي براش برنامه ريختم كه يه ضد حال سنگين بهش بزنم ولي بايد تا 4 روز بعد كه با هم كلاس داشتيم صبر مي كردم .

پس شما هم تا آپ بعدي صبر كنيد تا ادامه اون رو بهتون بگم .

مخلص همتون ((محمود پسر آبادان)) .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:49 توسط محمود(پسر آبادان) | |

Design By : Night Melody