در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟ من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت. من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا در طی تجربیات زندگی باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم سایه ای که روی ديوار خميده و مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد برای اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم. افکار پوچ!باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم........ سلام دوستان . این متنی رو که خوندید اول کتاب بوف کور صادق هدایته . نمی دونید چقدر دنبالش گشتم تا پیداش کردم . خیلی کتابش قشنگه . من هر وقت دلم می گیره این کتاب رو می خونم . راستی پیشاپیش عید نوروز و سال نو رو به همتون تبریک می گم . امیدوارم سالی سراسر خوب و خوشی داشته باشید . خب دیگه همتون رو به خدا می سپارم . یا حق و خدانگهدار . محمود (پسر آبادان) . چه تصادف وحشتناکی ، نگاهش که کردم خیلی آشنا بود .مردم مثل همیشه دورش جمع شده بودند و هر کسی اظهار نظری می کرد ((طبق معمول همه در این موقع دکتر می شند)) . همین طور از سرش داشت خون می ریخت و علائم حیاتیش کمتر می شد . نبضش به کندی می زد . خدایا این چقدر آشناست . ولی صورتش داغون شده بود و نمی شد تشخیص داد که کیه . بعد پنج شش دقیقه بالاخره آمبولانس رسید و اومد سراغش ، بعد از این که معاینه اش کردند سر و صورتش رو تمیز کردند اما صورتش بدطوری خراب شده بود و هنوز قابل تشخیص نبود . بلندش کردند و گذاشتنش توی آمبولانس . یه حسی می گفت منم باهاش برم وقتی وارد آمبولانس شدم هیچ کس جلوم رو نگرفت . پس باهاشون رفتم . برسونش نزدیک ترین بیمارستان حالش خیلی بده هر لحظه احتمال داره قلبش بایسته . کدوم بیمارستان . من چه می دونم تو راننده ای . خلاصه این بیچاره با زجر تمام داشت واقعا" جون می کند . خلاصه بعد چهار ، پنج دقیقه رسیدند بیمارستان و به سرعت یه تخت آوردن با هم گذاشتنش روی اون ، حالش دیگه خیلی بد شده بود و منم دنبالش می دویدم . وارد بخش مراقبتهای ویژه شدم . مونده بودم چرا کسی جلوی من رو نمی گیره ، دکتر و پرستار ها به سرعت پیرهنش رو در آوردند . همون موقع یه خانوم دکتری اومد که دوست صمیمی عمه من بود . رفتم طرفش و بهش سلام کردم اما اون همه حواسش پیش اون بیچاره تصادفی بود . خانوم دکتر ....... شما می شناسیدش . نمی شه تشخیص داد صورتش داغون شده . کارت شناسایی چیزی نداره . همون موقع قلب اون پسر ایستاد . خانوم دکتره داد زد : دستگاه شک . سریع سریع . همه حاضر شدند که بهش شک بدند . روی 150 شارژ کن . شارژ شده . همین طور درجه شارژ رو بالا می بردند اما قلبش جواب نمی داد . ولی من بیشتر احساس می کردم که چقدر سبک شدم . انگار داشتم پرواز می کردم . یکی از پرستارا کیف پولی اون رو در آورد و داخلش رو نگاه کرد . یه کارت شناسایی توش دید . درش آورد و خوندش . خانوم دکتر اسمش محمود فخارزاده است . مطمئنی . می گم چقدر این آشناست . نگاه کردم . پس ، پس من مردم یعنی از دست این زندگی بالاخره خلاص شدم . وای پس این جنازه منه که دارند براش تلاش می کنند که برگرده . دلم نمی خواست قلبم شروع به تپش کنه ، می خواستم برای همیشه خاموش بشه . هرچند که دل کندن از بعضی چیزها خیلی سخته . خانوم دکتر : خدای من این برادرزاده خانوم فخارزاده است . لعنتی زود باش شارژ کن 250 . همین طور بیشترش می کردند ولی بازم قلبم جواب نمی داد . داشتم سبکتر و سبکتر می شدم . چه حسی بود .این همین مرگی بود که از اون وحشت داشتم تازه فهمیدم که چقدر زندگی وحشت داشت . خانوم دکتر بسه دیگه الان 4 دقیقه است قلبش وایساده دیگه نمی شه براش کاری کرد . اما اون ول کن نبود . به زور دستگاه شک رو از اون گرفتند و بردند . اون نشسته بود و گریه می کرد . خیلم راحت شد که دیگه تمام کردم و کاری نمی شه برای برگشتن من کرد . خانوم دکتر بلند شد و با قدرت تمام و با مشت کوبید روی سینه من . داد زد بلند شو محمود . بلند شو . فقط آخرین لحظه صدای فریاد خانوم دکتر رو شنیدم که می گفت : برگشت . قلبش داره می زنه . چشمام رو باز کردم . همه بالای سرم بودند ، تا دیدند چشمام رو باز کردم کلی خوشحال شدم . خانوم دکتر اومد بالای سرم و گفت : خیلی شانس آوردی . عصبانیت و ناامیدی من باعث شد به این دنیا برگردی . تو واسه ی 4.5 مرده بودی ................ . وبلاگ مصاحبه با خون آشام هم به روز شده http://the-vampire.blogfa.com/ محمود (پسر آبادان) . یکی جای دست و پاهاش دادنش چند تا ستاره یکی اون ستاره ها رفت جای دست و پاش نداره یکیمون شد پاره پاره یکی مونده نیمه کاره یکی برگشته تو سنگر استخوناش رو بیاره بگو نسل ما کجا رفت نسلی که اومد بباره نسلی که از آینه رد شد بی صدا به یک اشاره نسلی که می خواست زمین رو توی آسمون بکاره حتی آسمونش امروز توی قابی از حصاره یکی جای دست و پاهاش دادنش چند تا ستاره یکی اون ستاره ها رفت جای دست و پاش نداره یکیمون شد پاره پاره یکی مونده نیمه کاره یکی برگشته تو سنگر استخوناش رو بیاره اون که قامت بلندش سپر این سرزمین بود روی خاک سرد غربت پی یک قطعه دیاره خیلی ها پیاده رفتن خیلی ها شدن سواره یکی دیگه جون به شب باخت یکی دیگه شد ستاره یکی جای دست و پاهاش دادنش چند تا ستاره یکی اون ستاره ها رفت جای دست و پاش نداره یکیمون شد پاره پاره یکی مونده نیمه کاره یکی برگشته تو سنگر استخوناش رو بیاره ((کاوه یغمائی)) توی پست قبلی یادم رفت بگم که یه وبلاگ جدید درست کردم . اینم آدرس اگه خواستید یه سری بزنید . www.The-vampire.blogfa.com در آخر فقط یه حرف دارم با یکی از بچه های آبادانی که برام کامنت گذاشته بود ((ی)) حداقل یه آدرسی چیزی می دادی که جوابت رو می دادم . اگه بازم به وبلاگم اومدی یه آدرس ایمیلی چیزی برام بزار دربست در خدمتت هستم . خب دیگه یا حق خدانگهدار محمود( پسر آبادان)

| Design By : Night Melody |


