تبليغاتX
بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

سلام دوستان من حامد هستم دوست محمود . شايد من رو بشناسيد ولي من يه كوچولو خودم رو معرفي مي كنم كه بشناسيد .

 

من حامد متولد 31 شهريور 1368 در اهواز هستم . توي سال دوم هنرستان با محمود همكلاسي شدم و اين سر آغاز دوستي من و محمود بود .

 

حالا چرا من دارم مطلب مي ذارم . محمود يه چند وقتي سرش خيلي شلوغه . درس و كلي گرفتاري . خلاصه به من گفت كه به جاش آپ كنم منم يه خاطره از دانشگاه رو توي سه يا چهار قسمت براتون مي ذارم ، اميدوارم كه لذت ببريد ولي محمود كامنتاي شما رو مي خونه .

 

روز اول با چه ذوق و شوقي وارد دانشگاه شدم ، برگه انتخاب واحد را گرفتم و رفتم سر كلاس نشستم و از آن روز كلاس هاي دانشگاه بعد از يك سال كه از ديپلم گرفتنم مي گذشت ، شروع شد . يك هفته اي كه از شروع كلاس ها مي گذشت ،يكي از دوستانم (مسعود) از يكي از دختراي دانشگاه كه در روز ثبت نام و در بانك او را ديده بود (و به قول ما دلش رو برده بود)به من كه يكي از دوستان صميمي او بودم در ميان گذاشت . آن روز وقتي به من گفت كلي بهش خنديدم ، ولي ديدم قضيه جدي است .

 

بعد از چند روز اون دختره رو كه ديده بود نشونم داد و من بهش گفتم : اينم سليقه است كه تو داري اين همه دختر توي دانشگاه هست ، تو از اين خوشت اومده . ولي وقتي خودم به دقت نگاش كردم جذابيت خاصي رو توي چهره اش مي ديدم كه مي تونست هر كسي رو به سمت خودش جذب كنه . يك هفته اي گذشت و داشتم مي رفتم كه به كلاس برسم كه اون دختره رو توي راه پله ها ديدم . خيلي تغيير كرده بود . انگار كه صحبتهاي ما رو شنيده بود (و كلي آرايش كرده بود) من با تعجب به خودم گفتم اين همون دختريه كه يك هفته پيش بود . دختره رو به مسعود نشون دادم كه چهره جديدش رو ببينه ، ولي واقعا مسعود عاشقش شده بود كه وقتي اون رو مي ديد زبانش بند مي يومد .

 

بعد از چند مدتي ديگه فهميده بوديم كه چه روزايي كلاس داره .(اسمش رو هم فهميديم ولي اينجا يك اسم مستعار به كار مي برم ، فرض كنيد اسن دختره نگار باشه) فكر كنم روز يكشنبه بود كه كلاس فيزيك پيشنياز تازه تموم شده بود و من با بچه ها (محمود و مسعود) داشتيم توي دانشگاه تاب مي خورديم ، محمود كار داشت و رفت . من موندم و مسعود عاشق ، رفتم و وارد ساختمون شدم كه برم دستشويي و مسعود توي راهرو منتظرم بود . وقتي اومدم بيرون ديدم كه مسعود رو به روي نگار ايستاده بود و نگار پشتش به من بود ، مسعود با چشم و ابرو به من اشاره مي داد كه برم پايين . منم پايين رفتم و يك ربع ، بيست دقيقه اي داشتم نگاشون مي كردم و به مسعود اشاره مي كردم كه كار رو تموم كنه . چند دقيقه ديگه گذشت ، ديگه داشتم كنترلم رو از دست مي دادم ، بدبختي هر چي به موبايلش زنگ مي زدم توي دسترس نبود . نگار هم همينطور داشت من رو نگاه مي كرد . مسعود هيچ كاري نمي كرد ،انگار كه زبونش قفل شده باشه . ديگه طاقت نياوردم و رفتم بالا ، نگار از اونجا رفت .

 

از مسعود پرسيدم چيكار كردي ، تمومش كردي . جواب داد نه . گفتم : پس چرا تو كه اين همه وقت داشتي . گفت : فقط فهميدم كه ترم اول حسابداريه . اون روز تموم شد و برگشتيم خونه . توي راه بهش گفتم كه تو بهترين فرصت رو داشتي ، مي تونستي احساست رو بهش بگي . مسعود جواب داد براي امروز كافي بود و در روزهاي آينده جبران مي كنم .

 

حدود يك ماهي گذشته بود و ما با ديدن نگار شارژ مي شديم و وقتي نمي ديديمش دشارژ((يك سري اصطلاحات الكترونيكيه زياد به دل نگيريد)) . كم كم من هم داشت از اين دختره خوشم مي يومد ولي به روي خودم نمي يووردم و تظاهر مي كردم كه ازش بدم مي ياد . روز چهار شنبه بود كه بعد از كلاس زبان پيش در محوطه دانشگاه نشسته بوديم و نگار هم اونجا حضور داشت و تنها نشسته بود و هيچ دوستي نداشت . من تا به حال كسي رو نديده بودم كه دوستي نداشته باشه ، با همه مي گشت اما دوست به قول ما پايه اي نداشت كه هميشه همراهش باشه .

 

يكم نگاهش كردم و بعد چند دقيقه بهش اشاره دادم كه همراه من بياد . بلند شدم و ببه مسعود و محمود گفتم بريم خونه ، پس با بچه ها خداحافظي كرديم و حركت كرديم به سمت در خروجي دانشگاه ، وقتي رفتيم بيرون نگار هم ايستاده بود . تاكسي ها رد مي شدند ولي سوار نمي شد . گفتيم شايد منتظر خط واحد باشه ولي خط واحد هم اومد و سوار نشد . من از كنار كتاب فروشي رو به روي دانشگاه به او نگاه مي كردم ولي جلو نرفتم و فقط به خاطر مسعود بود كه نگار رو مي خواست . بعد از اين كه ديد خبري نشد نگاه اجمالي به سر تا پاي ما انداخت و وارد دانشگاه شد . من و مسعود با محمود خداحافظي كرديم و رفتيم خونه .

 

ادامه دارد.....................

 

در آخر اين قطعه شعر را تقديم مي كنم به همتون

 

پروانه به دنبال شمع گشت و پرش سوخت

من به دنبال تو گشتم و جگرم سوخت

 

به قول محمود اينم از آپ اين دفعه .

 

يا حق و خدانگهدار .

 

حامد (حامي 2020)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:54 توسط محمود(پسر آبادان) | |

مثل هميشه منتظر رسيدن فرهاد بود . يكم دير كرده بود و كم كم داشت دلش شور مي زد . توي افكارش غرق بود كه ماشين فرهاد جلوي پاش ترمز كرد . رفت و توي ماشين نشست با يك دنيا عشق و محبت فرياد رو بغل كرد .

 

عزيزم چرا دير كردي نگرانت شدم .

شهين جون تو كه هميشه خدا نگراني  . توي ترافيك مونده بودم .

فرهاد خيلي دوستت دارم .

منم همين طور گلم . الان دوست داري كجا بريم .

فرقي نمي كنه . بريم يه پاركي جايي .

 

با هم رفتند و رفتند و رفتند . رسيدن به يك پارك و همون جا ماشين رو نگه داشت . فرهاد دست شهين رو گرفت و رفتند روي يك صندلي نشستند . حدود 2 سالي مي شد كه با هم آشنا شده بودند و به هم دلبسته بودند . ولي وقتي كه فرهاد از شهين خواستگاري كرده بود باباي شهين مخالفت كرده بود .

 

فرهاد من ديگه خسته شدم . تو رو خدا يه كاري بكن .

عزيزم من 5 بار اومدم خواستگاريت ولي ، ديدي كه . بيخيال بشو هم نيستم . تو بگو من چيكار كنم .

فرهاد بيا فرار كنيم .

شهين من دوست دارم اما اين راهش نيست .

پس چيكار كنيم . من هر جور باهاش صحبت كردم راضي نمي شه . مي دوني تا حالا چند تا خواستگار رو رد كردم مي ترسم به زور هم كه شده من رو شوهر بده .

 

اشك از چشماي شهين مي ريخت و دل فرهاد هم پا به پاي اون داشت آب مي شد . سر شهين رو گرفت و روي سينه اش گذاشت . شايد ربع ساعتي توي همين حالت بودند .اما شهين بايد بر مي گشت خونه . پس با هم رفتند و سوار ماشين شدند . توي مسير داشتند با هم صحبت مي كردند كه سر يك تقاطع يك ميني بوس با شدت با اونا تصادف مي كنه . شهين كاملا" از اثر ضربه بيهوش شده بود ، ولي فرهاد بين بيهوشي و هوشياري بود . صداهايي توي گوشش مي پيچيد :

 

واي بدبخت شدم ، يكي زنگ بزنه اورژانس ، نگاه كن فكر نكنم دختره زنده بمونه ، بابا يكي به دادشون برسه .

 

و طبق معمول همه مهندسيشون گل كرد و كلي نظر راجع به مقصر مي دادند . فرهاد كامل بيهوش شد و ديگر چيزي نفهميد . چشماش رو باز كرد ، دور و برش رو كه خوب نگاه كرد ديد توي بيمارستانه . اومد كه از جاش بلند شه ولي درد توي همه مغزش پيچيد . پرستار همون موقع اومد و اون رو سر جاش خوابوند .

 

آقاي صدرا شما به شدت تصادف كردين . از جاتون بلند نشيد.

خانوم پرستار شهين كجاست .

شهين؟ منظورتون خانومه  شهين شكري .

آره .

اون حالش خوبه الان شما استراحت كنيد تا حالتون بهتر بشه .

 

اون دو روزي توي تخت بود و نمي تونست تكون بخوره . بابا و مامانش هم پيشش اومده بودند . حالش بهتر شده بود و مي تونست با كمك ديگران راه بره . باز سراغ شهين رو گرفت . همه سرشون رو پايين انداختن و چيزي نگفتن . اونم قسمشون داد كه بهش بگن چي شده . ولي وقتي شنيد دنيا جلوي چشماش تيره و تار شد . شهين از همون روز رفته بود توي كما .

 

نمي دونست چيكار كنه . خودش رو مقصر مي دونست . چون فرهاد با شهين قرار گذاشته بود . از اون روز كارش شده بود اشك ريختن و ناله كردن . براش همچين اتفاقي غير قابل باور بود . روز به روز لاغر تر مي شد و افسرده تر . مامانش نمي دونست چيكار كنه . امروز مي گذشت و فردا مي يومد . چون از اقوام شهين نبود بهش اجازه ملاقات نمي دادند . از اين و اون شنيده بود كه حالش داره وخيم تر مي شه .

 

دو ماه گذشت و اون حتي يه بار هم نديده بودش . هر چقدر به مسئولان بيمارستان التماس مي كرد نمي ذاشتند كه بره شهين ببينه . خلاصه بعد از كلي پارتي بازي و دم اين و اون رو ديدن كلي زيرميزي دادن راضي شدن كه فقط 15 دقيقه ملاقاتش كنه .

 

مثل هميشه تيپ كرد و يك دسته گل خوشكل هم گرفت و رفت . وقتي چشمش به شهين افتاد بي اختيار اشك از چشمانش مي ريخت . رفت و گنارش نشست . دستش رو توي دست گرفت و شروع كرد باهاش درد دل كردن . كلي بهش التماس كرد كه بلند شه .

 

شهين بلند شو . تو رو خدا . بلند شو مثل هميشه بهم بگو دوستم داري . شهين من مي گم . دوستت دارم براي هميشه . بدون هيچكسي نمي تونه جات رو توي قلبم بگيره .

 

پرستار اومد و بهش گفت كه وقت تمومه بهتره كه كم كم بلند بشه و بره . چند ثانيه فرصت خواست . پرستار گفت فقط زود تر . پرستار كه رفت خودش رو توي آغوش شهين جا داد و سرش رو رو شونش گذاشت .

 

پرستار وقتي برگشت و فرهاد رو توي اون حالت ديد دويد طرفش . بهش گفت . بيا پايين داري مي كشيش . ديد جواب نمي ده . تكونش داد بازم جوابي نداد . وقتي كشيدش افتاد روي زمين و تكون نمي خورد . نبضش رو گرفت . باور نكردني بود . تموم كرده بود .

 

يك ماه بعد .

 

شهين باورش نمي شد كه دسته گلي رو كه گرفته بايد ببره سر خاك فرهاد بگذاره .

 

پايان

 

 

ممنون كه داستان من رو تحمل كردين و خوندين .

 

وبلاگ مصاحبه با خون آشام به روز شد .

 

www.the-vampire.blogfa.com

 

خب همتون رو به خدا مي سپارم . يا حق و خدانگهدار.

 

محمود (پسر آبادان)

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:10 توسط محمود(پسر آبادان) | |

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش ، اون هم یک شکلات گذاشت توی دست من . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم ، او هم سرش را بالا کرد . دید که مرا می شناسد . خندیدم .

 

گفت : دوستیم ؟

گفتم : دوست دوست .

گفت :  تا کجا ؟

گفتم : دوستی تا ندارد .

گفت : باشد ، تا پس از مرگ .

گفتم : نه نه ، گفتم که تا ندارد .

گفت : قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ ، با هم دوستیم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد ، من و تو با هم دوستیم .

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار . اصلا" یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا" تا نمی گذارم .

 

نگاهم کرد ، نگاهش کردم . باور نمی کرد ، می دانستم . او حتما" می خواست دوستیمان تا داشته باشد ، دوستی بدون تا را نمی فهمید .

 

گفت : بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم .

گفتم : باشد ، تو بگذار .

گفت : شکلات ، هر بار که هم دیگر را می بینیم یک شکلات مال من و یکی مال تو ، باشد ؟

گفتم : باشد .

 

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، اون هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم ، یعنی که دوستیم . من تندی شکلات رو باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم .

 

 

می گفت : شکمو ، دوست شکموی من . 

 

و شکلاتش رو می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ .

 

می گفتم : بخورش .

می گفت : تمام می شود ، می خواهم تمام نشود . می خواهم برای همیشه بماند .

 

صندوقش پر از شکلات شده بود ، هیچ کدامشان را نمی خورد . من همه اش رو خورده بودم .

 

گفتم : اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها خوردند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی ؟

گفت : مواظبشان هستم . می خواهم تا زمانی که دوست هستیم .

من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم : نه نه تا ندارد ، دوستی که تا ندارد .

 

یک سال ، دوسال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده بود . او بزرگ شده است و من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام ، او همه شکلات ها را نگاه داشته است . او آمده است تا امشب خداحافظی کند . می خواهد برود آن دورها . می گوید : ((می روم ، اما زود بر می گردم .)) من می دانم می رود و دیگه بر نمی گردد . یادش رفت به من شکلات بدهد . من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : ((این برای خوردن)) یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : (( این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت)) .

 

یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم می دانستم دوستی من (( تا )) ندارد. مثل همیشه . خوب شد همه شکلات هایم را خوردم . هیچ کدامشان را نخورده نگذاشتم . اما او هیچ کدامشان را نخورد .

 

حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟

 

 

 

 

نویسنده : زری نعیمی

 

 

 سال نو بر همه شما مبارک امیدوارم سالی سراسر شادی خوشی و پر برکت داشته باشید .

 

یا حق و خدانگهدار

 

محمود (پسر آبادان) .
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 14:52 توسط محمود(پسر آبادان) | |

Design By : Night Melody