تا اينجا خوانديد : كه مسعود يكي از دوستام از يك دختري توي دانشگاه خوشش اومد . يك سري اتفاقات باعث شد كه منم از اون خوشم بياد و بالاخره يه روز بهش پيشنهاد دوستي دادم . ادامه : جواب داد : نه (خنده شيطنت آميزي هم كرد) منم خيلي ريلكس توي صورتش نگاه كردم و گفتم خيلي ممنون و راهم و كشيدم و رفتم . نگار مات و مبهوت مونده بود . شايد منتظر اين بود كه نازش رو بكشم و يكم بهش التماس كنم ولي من اين كار رو نكردم . به سمت خونه حركت كردم . اونقدر ناراحت نشدم چون مي دونستم جوابش چيه . همون روز ساعت 2 بعد از ظهر كلاس داشتم و ساعت 1.30 به دانشگاه رفتم . نگار توي راهرو دانشگاه نشسته بود و فقط داشت من رو نگاه مي كرد . از پله ها به طبقه بالا رفتم و كيفم رو توي كلاس گذاشتم و بازم همين طوري داشت نگاه مي كرد . تا حالا اين طوري نگام نكرده بود . انگار كه مي خواست يه چيزي بگه ولي روش نمي شد . . من توجهي بهش نكردم و رد شدم رفتم . به مسعود قضيه رو گفتم ، خيلي ناراحت شد . حالا همه مي خواستند حال نگار رو بگيرند انگار تنها كسي كه ناراحت نشده بود خود من بودم . كلاس تموم شد و ما روي صندليهاي محوطه دانشگاه نشسته بودم و با همكلاسي هاي نگار كه از دوستان من بودند ، صحبت مي كرديم كه نگار با دوستاش از كنار ما رد شدند و ما رو با همكلاسياشون ديدند . بچه هاي حسابداري از ما خداحافظي كردند و رفتند . باز نگار از جلوي ما رد مي شد و من رو نگاه مي كرد . مطمئن بودم كه قضيه رو به دوستاش گفته بود و همه خبر دار شده بودند و ما هم كه همش مي خنديديم و يك لحظه خنده از لبامون دور نمي شد و وقتي ميديدند كه ما خوشحاليم زورش گرفت و دوباره مي خواست انتقام بگيره . دو تا صندلي اون ور تر يكي از همكلاسي هاي پسر نگار نشسته بود . براي اين كه حال من رو بگيره رفت طرف پسره شروع كرد باهاش صحبت كردن . در همون موقع مسعود وقتي حركت نگار رو ديد به من گفت كه بريم روي صندلي جفتي پسره بشينيم . بلند شديم و رفتيم . داشت تا ته اعماقش آتيش مي گرفت فكر مي كرد مي تونه با اين كارش حال من رو بگيره اما حال خودش گرفته شد . در همون لحظه يكي از بچه ها صداي گربه در آورد و نگار هم كه داشت مي سوخت برگشت و گفت خب صداي سگم در بياريد . چند روزي از اون جريان گذشت و ديگه همه بچه هاي حسابداري ما رو مي شناختن و بد جور ما رو نگاه مي كردند . انگار همه چيز تقصير منه . ولي نگار تغير نكرد كه هيچ تازه بدتر هم شد . وقتي كه ما رو مي ديد كه چقدر شادي مي كنيم و خوشحاليم و سر هر چيزي خنده از لبامون بيرون مي يومد . از اين قضيه به شدت ناراحت بود ، چون مي ديد با اين كه جواب رد داده بازم عين خيال ما هم نيست . چند روز ديگه هم گذشت و آخراي اسفند بود كه بعد از كلاس فيزيك در دانشگاه بوديم . يكي از دوستاي مسعود به نام مهرداد براي اولين با اومده بود دانشگاه ، مسعود قضيه نگار رو براش تعريف كرده بود . مهرداد گفتش كه من قبلا" اين رو توي خيابون اميري ديدم . مهرداد وقتي حركات و نگاه هاي ليلا رو مي ديد تعجب مي كرد و مي گفت : اين كه جواب نه داده پس چرا اين طوري رفتار مي كنه . ديگه ظهر شد ، من و محمود از بچه ها خداحافظي كرديم . نگار جلوي ما بود و با دوست صميميش جلوي ما راه مي رفتند و رفتند پشت ديوار قايم شدند . من و محمود نگاش كرديم و فقط خنديديم و بعدش هم رفتيم خونه . يك ساعت مسعود به من زنگ زد و گفت بيا طرف خونمون كارت دارم . منم رفتم طرفش ، مهرداد هم پيشش بود . مهرداد بهم گفت : هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم و با آسفالت يكيش كردم . من ناراحت شدم و به مهرداد گفتم كه تو غلط كردي چرا اين كار رو كردي . مسعود گفت مهرداد اون لحظه خيلي عصباني شد .از مهرداد پرسيدم كه نگار چه كار كرد ؟ . گفت : هيچي . من هنوز تا هنوزه برام سئواله كه چرا اون لحظه كه همه نشسته بودند عكس العملي نشون نداد و از مهردا شكايت نكرد . فرداش آخرين روزي بود كه توي سال 86 به كلاس مي رفتيم . نگار رو ديدم خيلي تغيير كرده بود . واقعا" سر به زير شده بود و ديگه توجهي نمي كرد . ولي الان كه فكر مي كنم مي بينم كه خيلي بهتر شد كه جواب نه داد . حالا اين چراش بماند . ممنون كه خاطره من از دانشگاه رو خوندين . شايد خاطرات بعدي رو هم بزارم . شايد . همتون رو به خدا مي سپارم . خداحافظ . حامد (حامي 2020) زمان سال 1398 هجري شمسي : باز از خواب پريدم باز قيافش توي آخرين لحظات توي ذهنم اومد . لعنتي چرا با من اين كار رو كرد ، چرا مجبورم كردي كه ……………… لعنت ، حقش بود نمي تونستم تحمل كنم كه اين طور باشه و من هيچي نگم . توي افكار خودم غرق بودم كه در بازداشتگاه باز شد . فخارزاده بلند شو بيا بازجويي داري . بلند شدم و رفتم پيشش ، دست بند به دستم زد و من و دنبال خودش كشوند و به اون اتاق لعنتي بازجويي مي برد . تا حالا هزار بار براشون شرح دادم . خدايا چرا من رو نمي فرستند دادگاه ، چرا حكمم رو صادر نمي كردند و من رو از اين زندگي خلاص نمي كردند . اين بار يه بازپرس جديد بود . بي مقدمه سئوال كرد : دوستش داشتي ؟ جوابي نداشتم بهش بدم . من مي پرستيدمش اما زبونم توي دهنم نمي چرخيد . داد زد : پرسيدم دوستش داشتي يا نه ؟ آره خيلي دوستش داشتم . همه زندگيم و وجودم بود . پس چرا ؟ چطوري دلت اومد . مجبور بودم . شرايطم طوري بود كه مجبور شدم . نمي تونستم اون شرايط رو تحمل كنم . يعني نمي خواي به حرفاي قبليت چيزي اضافه كني . نه همشون رو اگه بخواين دوباره مي گم . نمي خواد . يك هفته بعد دادگاه به پروندت رسيدگي مي كنه . چون خودت همه چيز رو اعتراف كردي مي تونم حدس بزنم حكمت چيه . ولي اميدوارم هر چيزي كه حق باشه و خدا هم از اون راضي برات اجرا بشه . از اون تشكر كردم . فكر نمي كردم توي افراد بازپرس اينجوريش هم باشه . سرباز رو صدا كرد ، به من دست بند زد و من رو به بازداشتگاه برگردوند . بازم همه فكر و خيال و خاطراتم توي اون جاي سوت و كور جلوي چشمام اومد . عذاب وجدان لحظه اي راحتم نمي كرد . *********** سال 1395 هجري شمسي : براي بار سوم مي گم خانوم الهام ….. آيا به بنده وكالت مي دهيد شما را به عقد دائم محمود فخارزاده با مهريه و صداق يك جلد كلام الله مجيد ، يك جفت آيينه و شمعدان ، يك شاخه نبات و 116 سكه بهار آزادي به نيت 116 سوره قرآن در بياورم . با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا ،،،،،،،،،، بله . صداي دست و كل كشيدن همه توي آسمون رفت . بالاخره ما به هم رسيديم . كسي كه همه وجودم بود و كلي براش دردسر كشيدم تا بله رو ازش گرفتم . زندگي عاشقونه و رومانتيك من و الهام شروع شد . زندگي با گذر هر روزش برايم زيباتر از قبل مي شد . ********* لطفا" سكوت را رعايت فرماييد . دادگاه رسمي است . آقاي محمود فخارزاده لطفا" به جايگاه بياييد . بلند شدم و به سمت جايگاه رفتم . دادستان شروع كرد به سئوال كردن . آقاي فخارزاده شما متهم به قتل عمد همسرتون خانوم الهام …………. هستيد . ********* محمود پاشو عزيزم ، پاشو دير مي رسي سر كار . مهم نيست ، بذار يه چند دقيقه بيشتر پيشت باشم . لوس نشو ديگه محمود پاشو برو . بلند شدم و لباسام رو پوشيدم و رفتم سر كار ، مثل هميشه پشت ميز نشستم و شروع كردم به چك كردن كارها و پيش بردن نقشه ها . خيلي خسته شده بودم . بهتر ديدم كه بقيه روز رو مرخصي بگيرم و پيش الهام باشم . رفتم پيش مدير و درخواستم رو بهش دادم . عجيب بود اونم به هيچ سئوال جوابي قبول كرد و بهم مرخصي داد . با خوشحالي برگشتم سمت خونه ، ماشين رو توي پاركينگ گذاشتم و سوار آسانسور شدم و رفتم بالا . خيلي آروم كليد رو توي در چرخوندم و رفتم داخل ، خونه ساكت بود . رفتم سمت اتاق خواب كه ببينم خوابيده يا نه رفته بيرون . در اتاق رو خيلي آهسته باز كردم …………….. ************** آقاي قاضي من مجبور بودم . سزاي كاري كه كرده بود سنگسار بود ولي من نتونستم جلوي خودم رو بگيرم پس خودم كارش رو تموم كردم …………… ************* نمي تونستم باور كنم . الهام من عشق من كسي كه همه وجودم بود . داشت اين كار رو با من مي كرد . چند روزي مرخصي گرفتم و به بهونه مسافرت كاري توي يك هتل اتاق گرفتم . از ديدن چهره واقعي الهام حالم بهم مي خورد . نه يك نفر، نه دو نفر ، با خيلي ها ديدمش . باورم نمي شد اين قدر هوس باز و تنوع طلب باشه . مگه من چيزي براش كم گذاشته بودم . ************ از شب حادثه بگيد . آقاي دادستان من اون شب قرار بود برگردم خونه ولي به الهام زنگ نزدم . برگشتم و توي تاريكي نشستم و منتظر بودم كه برگرده و مي دونستم زندگي من و الهام به آخر خط رسيده ، تصميم قطعي خودم رو گرفته بودم . ساعت 2 شب برگشت خونه . مست مست بود . رفت به سمت حمام و آب رو توي وان حمام گذاشت تا پر بشه . لباسش رو در آورد و خوابيد توي وان . اون چهره به ظاهر معصوم چه كثيفي كه پشتش نداشت . نگاهش كه كردم اين حس توي وجودم بود كه چقدر دوستش دارم . با اين كه كاملا" از كاراش اطلاع داشتم بازم دوستش داشتم . اما نمي تونستم از گناهاش بگذرم . دويدم داخل حمام و سرش با فشار زير آب كردم . داشت دست و پا مي زد . يه حسي داشتم خيلي برام عجيب بود . عاشقش بودم و از روي نفرت كشتمش . *********** محمود فخارزاده بلند شو . وقتشه ديگه . بلند شدم . آخرين لحظات عمرم داره سپري مي شه . سربازه داره من رو همراه خودش مي بره . دارم طناب دار رو مي بينم . خانواده الهام اينجا هستند و با تنفر من رو نگاه مي كنند . بهشون حق مي دم تنها بچشون رو ازشون گرفته بودم . داره طناب رو توي گردنم مي ذاره . آقاي فخارزاده آخرين كلامت رو بگو . بلند فرياد زدم : الهام دارم ميام پيشت . چهار پايه از زير پام كشيده شد و ……………………….. . ((اين متن از ترانه پرونده مهدي مقدريان الهام گرفته شده است)) محمود (پسر آبادان) . سلام دوستان . قسمت قبلی رو خوندین . جالب بود یا نه . نترسید حالا جالبتر از این هم می شه . ادامش رو بخونید می فهمید . خب دیگه اینم ادامه ماجرا : دانشگاه يك ماهي به خاطر فرجه امتحانات تعطيل شده بود . وقتي براي اولين امتحان رفتيم دانشگاه باز اين نگار رو ديديم . هرجا مي رفتيم دنبالمون مي يومد . من به محمود و مسعود گفتم : كه اين دختره چرا اين كار مي كنه . مسعود ديگه كم كم داشت احساس اوليش فروكش مي كرد و اون ذوق و شوق اوليه رو نداشت و به ما مي گفت اگه شما مي خوايين بريد و باهاش صحبت كنيد . اون روز امتحان ادبيات فارسي داشتيم و نگار هم همينطور . ازدحام خيلي زياد بود و همه هم ديگر رو هل مي دادند . نمي دونم كي و چطور ولي ديدم كه نگار جفت من ايستاده و من رو هي هل مي ده منم ديگه طاقت نيووردم و شروع كردم به هل دادنش . امتحانت ترم اول تمام شد و چون وبسايت دانشگاه ((قربونش برم)) بالا نمي يومد مجبور بوديم براي ديدن نمرات بريم دانشگاه . حالا من و مسعود خونمون نزديك بود و هر روز مي يومديم ولي محمود چند روز يه بار مي يودمد . ولي نگار رو هر روز مي ديديم كه مي يومد (( آخه نگار هم محله اي محمود بود و مسيرش كلي دور بود)) و برامون جالب بود كه اين همه مسافت رو هر روز طي مي كنه و به دانشگاه مي ياد . من كم كم بيشتر داشت از نگار خوشم مي يومد . اگه يك روز نمي ديدمش يه جوراي حس مي كردم يه چيزي كمه . يك روز رفتم انتشارات و برنامه ترم هاي رشته حسابداري و درس هايي رو كه بايد بگذرونه رو گرفتم و به مسعود نشان دادم . اون روز نگار هم توي دانشگاه بود و در ساختمان امام صادق تاب مي خورد . مسعود پيشنهاد داد كه شماره تلفنش رو روي برنامه درسيش بنويسه و به نگار بده و شماره رو روي برگه نوشتيم و به سمتش رفتيم . وارد ساختمان شديم و توي طبقه دوم ديديميش . مسعود رفت طرفش و برنامه درسي حسابداري رو خواست بهش بده . ولي اون قبول نكرد و فقط خنديد . فردا دوباره كه براي ديدن نمرات به دانشگاه رفتيم . تصميم گرفته بوديم كه اگر نگار رو ديديم تحويلش نگريم و ديگه نگاش نكنيم . وقتي اون روز اون رو ديديم انگار كه وجود نداشت و همين كه چشممون بهش مي يوفتاد از اون رو برمي گردونديم . پشيمون شده بود ولي به روي خودش نمي يوورد . كم كم ديگه ترم 2 شروع مي شد و دوباره دانشگاه اومدن منظم ما شروع شد و ما طبق برنامه سر كلاس مي رفتيم و طبق معمول و مثل ترم اول موندن بعد از كلاس و تاب خوردن توي دانشگاه و باز هم نگار . ولي ديگه بعضي همكلاسياش هم ما رو مي شناختند و طور بخصوصي ما رو نگاه مي كردند . توي ترم جديد دو تا از دوستاي صميمي نگار وارد دانشگاه شده بودند و بعد از يك ترم تنهايي يكم دور و برش شلوغ شده بود. و باز هم نگاه هايي كه به سمت ما مي كرد ، من سعي مي كردم بهش توجهي نكنم . مسعود كاملا" نگار رو فراموش كرده بود انگار كه نه انگار زماني با ديدنش زبونش بند مي يومد . توي ترم جديد دو سه تا از دوستانمون هم به ما اضافه شدن . اونا هم متوجه نگاه هاي نگار شده بودند و به ما مي گفتند اين چرا اين طوري نگاه مي كنه . يك سوم اسفند رو پشت سر گذاشتيم . از طريق برنامه حسابداري تونستيم بفهميم كه چه درس هايي در ترم 2 داره و چه ساعت هايي كلاس داره . با هزار ترفند تونستم درش بيارم كه خودم هم باورم نمي شد . مسعود خيلي به من مي گفت كه برم جلو كار رو تموم كنم ولي من مي ترسيدم كه جواب نه بده ، چون من خيلي اذيتش كردم .روي همين حساب نمي رفتم جلو . همه از قضيه من و مسعود با خبر شده بودند و خيلي ها هم دنبالش بودند و بعضي ها سعي دارند كه با نشان دادن سيرت بد نگار و به هر ترفندي هست ما رو منصر ف كنند . روز پنج شنبه 16 اسفند بعد از كلاس مدارهاي الكتريكي بود كه حوصله رفتن به خونه رو نداشتم و با محمود در دانشگاه بودم . بعد از مدتي كوتاه محمود كار براش پيش اومد و رفت . من موندم و يكي از دوستام به اسم محسن . ساعت تقريبا" 11 بود كه نگار كلاس داشت ولي كلاسش برگزار نشد و داشت توي دانشگاه تاب مي خورد . محسن به من گفت كه برم جلو كار رو تموم كنم ، ولي روم نمي شد ، مي دونست جواب نه مي گه . با خودم گفتم برم جلو حداقل جواب نه بگه بلكه خالي بشه و انتقامي رو كه مي خواد بگيره و راحت بشه . از راه پله ها پايين اومد و به طرف سلف حركت كرد . به خودم گفتم برم نرم چيكار كنم . مصصم شدم پس پشت سر نگار حركت كردم ولي وقتي وارد سلف شد سريع برگشت و وارد ساختمان دانشگاه شد و منم برگشتم سمت محسن . بهم گفت كه كار رو تموم كردي . بهش گفتم نه . ساعن 12:5 بود كه به طرف سالن ورزشي حركت كرد تا از مغازه كنار سالن چيزي بخره . وارد مغازه شد. ولي چيزي نخريد و برشگت . من به سمتش حركت كردم و صداش كردم . حامد : سلام نگار : سلام مي تونستم چند لحظه اي وقتتون رو بگيرم . نگار : بله بفرماييد حامد : من از شما خوشم امده و مي خواست با شما دوست بشم . مي تون روي دوستيتون حساب كنم . جواب داد : ........ ادامه دارد ........... قسمت بعدي قسمت آخرشه . ممنون كه تحمل كردين . قربان شما و خداحافظ . حامد (حامي 2020)
| Design By : Night Melody |


