تبليغاتX
بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

سلام دوستان گلم . ببخشيد اگه خيلي دير آپ كردم ، خب يه سري مشكلاتي داشت كه حتي گاهي نمي تونستم جواب كامنت رو هم بدم . شرمنده همه شما عزيزانم هستم .

 

 

و اما متن زير رو كه مي خونيد :

 

دنبال واقعي يا غير واقعي بودنش نباشيد ، چون ممكنه توي زندگي عده اي از آدما  اين اتفاقا بيافته و اما نوشته زير رو بخونيد ، يه چيزي اين نوشته در دو يا سه قسمته . ممنون از توجه شما .

 

 

سحر : محمود باورم نمي شه داري گريه مي كني .

من : چيه منم آدمم ، منم گاهي گريه مي كنم .

سحر : آخه باورش خيلي سخته ، يه آدم با غروري مثال زدني مثل تو ، خودت بودي چي مي گفتي .

من : سحر سخته به خدا سخته .

سحر : مي دونم محمود ، من خودم دارم ديوونه مي شم ، اما چه مي شه كرد ، تو كه به قول خودت چندين بار شكست خوردي اين يكي رو هم بهش اضافه كن .

من : سحر باز كه داري حرف خودت رو مي زني . آخه به چه زبوني بهت بگم ، من نمي خوام جدا بشيم ، هر جور و هر طوري هم كه باشي ، هر اتفاقي هم بخواد بيافته ، بيافته .

سحر : محمود تو رو خدا بيشتر از اين اذيتم نكن ، چقدر بايد بهت بگم كه من …………….

من : بس كن چندين بار گفتي و منم گفتم برام مهم نيست .

 

 

داشت ديوونه ام مي كرد ، با همه دخترايي كه ديده بودم فرق اساسي داشت . اول از همه حجب و حياش بود كه من رو از خود بي خود كرد . نمي دونيد چقدر اين در و اون در زدم و به چندين نفر گفتم كه باهاش صحبت كنند تا راضي بشه با هم باشيم . شايد فكر كنيد كه خيلي خوشكل بود ، يا خيلي پولدار يا كلاسش به من نمي خورد . ولي نه اون يك دختر چادري بود . يك سال و نيم هم از من بزرگتر بود . اما خب من درونش چيزي رو مي ديدم كه توي هيچ دختر ديگه اي نمي ديدم . اولين بار كه قرار گذاشتيم كه ببينمش رو هيچ وقت يادم نمي ره . وارد كافي شاپ شدم ، خيلي با وقار سنگين نشسته بود . رفتم و رو به روش نشستم .

 

من : سلام سحر خانوم ، من خيلي خيلي شرمنده اين چند وقته خيلي مزاحمتون شدم ، اما واقعا" قصدم نيست كه من و شما مثل دوست دختر و دوست پسر باشيم .

سحر : ببينيد ، اولا" من از اين جور ارتباطها خوشم نمي ياد ، حالا هر طور مي خواد باشه ، بعدش هم اونطور كه از شما تعريف كردند حدود يك سال و نيم هم از من كوچيكتري .

 

 

من سرم رو پايين انداختم و چيزي نگفتم . اگه دختر ديگه اي بود توي سه سوت چنان جوابي بهش مي دادم كه تا عمر داره يادش نره ولي سحر هر دختري نبود . زير چشمي نگاهش كردم ، خيلي جدي داشت من رو نگاه مي كرد ، شايدم حق داشت ، آخه من كه مخهترين دغدغه هام اينه كه با فلان تيپ و فلان مدل مو بيام بيرون كجا و اون به اون سادگي و حجب و حيا كجا ، ولي حيف نمي دونست كه من به ظاهرم خيلي اهميت مي دم وگنه تا اون جا كه ممكنه حرمت ها رو نگه مي دارم .

 

سحر : چرا چيزي نمي گيد ، خب حداقل جوابم رو بدين .

من : راستش اگه كس ديگه بود مهلت نمي دادم ، اما مي خوام طوري صحبت كنم كه بعدا" پشيمون نشم .

سحر : اگه مي ترسيد بگيد ، حرفتون رو بزنيد من قول مي دم ناراحت نشم .

من : آخه ، شايد ................

سحر : ببينيد من روراست حرفم رو گفتم شما هم بگيد .

من : باشه ، راستش از اولين بار كه شما رو ديدم نتونستم شما رو فراموش كنم ، يه جورايي با همه اونايي كه ديدم فرق داريد ، باور كنيد اولين چيزي كه به چشمم اومد حجاب كامل و حيايي كه توي چشماتون بود ، بود . هر نوع شرطي كه الان بكنيد من حاضرم قبول كنم ، ولي حداقل يه فرصت به من بديد .

سحر : نمي دونم چي بگم ، ببينيد من تا حالا از اين جور ارتباطها نداشتم ، خوشمم هم نمي ياد . شمات بگو چيكار كنم . بي احترامي به شما هم نمي خوام بكنم ، اما ما به هم نمي خوريم .

من : خب ، شما روي حرفتون هستيد ، خب منم بيشتر پافشاري نمي كنم . ببخشيد اگه مزاحمتون شدم ، حداقلش از اين به بعد به خودم مي گم تلاشم رو كردم و نشد . بازم شرمنده ، خداحافظ .

 

منتظر جوابش نشدم و بلند شدم و رفتم . با اين كه قبول نكرد اما ديگه خيالم راحت بود كه تلاشم رو كردم و نشد و گرنه اگر كاري نمي كردم به خودم مي گفتم كه تو هيچ كاري نكردي شايد مي رفتي و قبول مي كرد اما حالا نه ديگه . رفتم توي پارك و روي نيمكتي كه هميشه مي نشستم ، نشستم و توي افكار سمي و دور و دراز خودم فرو رفتم ، رفت و آمد مردم رو كه مي ديدم به خودم مي گفتم ما براي چي زندگي مي كنيم ، به خلطر چه هدفي نفس مي كشيم و بازم اين سئوالم بي جواب بود .

 

سحر : هميشه اينقدر وحشتناك مي رين توي فكر .

 

از ديدنش جا خوردم يعني اينقدر توي افكارم غرق بودم كه متوجه اومدنش نشدم .

 

من : نه هميشه ، ولي وقتي ظرفيت ظاهر سازيم به انتها مي رسه .

سحر : يعني چي .

من : بيخيالش ، ندونيد خيلي بهتره .

سحر : راستش آقا محمود اون طور كه بلند شديد رفتيد حس كردم از من ناراحت شديد ، واسه همين دنبالتون اومدم ، ولي ديدم بدجوري توي فكر هستيد نيومدم پيشتون ، ولي فكراتون تمامي نداشت اومدم و اينجا نشستم ولي بازم حواستون نبود . مجبور شدم صداتون كنم .

 

 

ادامه دارد ....................

 

محمود (پسر آبادان) .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:16 توسط محمود(پسر آبادان) | |

Design By : Night Melody