سلام دوستان گلم . بعد یک غیبت یک ماه و چند روزه من برگشتم . ببخشید توی این یک ماه تا بخواهید درس و امتحان کوئیز داشتم . تازه کلی مشکلات هم داشتم که بحمدلله حل شد . اول یه چیزی بگم . وبلاگ عالم هپروت دو ساله شد وای دو سال گذشت . مثل چشم به هم زدنی دو سال گذشت و وبلاگم دو ساله شد . خب و اما مطلبی رو که می خونید در حالی که اتفاق نیافته ولی واقعیت داره . حتما" می پرسید یعنی چی محمود چرا چرت و پرت می گی . در جواب باید بگم که یعنی یک سری واقعیت رو توی یک خیال بیان کردم همین . امیدوارم متوجه منظورم شده باشید . ((یک قدم نزدیک تر به بهشت)) به زحمت تونستم از تختم بلند بشم . کامپیوتر رو روشن می کنم و بی حوصله می شنیم پشتش . نمی دون چرا این طوری شدم . دچار تکرار شدم و نمی دونم و چیکار کنم . هیچ چیز و هیچ کس هم نتونست زندگی رو برام عوض کنه . صدای تلفن من رو به خودم آورد . اسم علی روی صفحه موبایل افتاده بود . علی : سلام آش و لاش . محمود : ها ، آویزون ، باز کاه و یونجه ات تمام شد . علی : آره جان تو ، ببین تو که توی یه طویله های با کلاس زندگی می کنی و علف گلاسه می زنی ، ما رو هم دریاب . محمود : خب زرزر اضافی نکن ، حرفت رو بزن . علی : خانومی خاطر خواه داره یه صورت ماه داره ، به دست آوردن دلش سخته ولی راه داره . ((با ریتم می خوند)) محمود : اگه منظورت مهشیده که بله صورت داره مثل ماه ، البته ماهیتابه . علی : محمود حیف دوست دختر نداری . محمود : نیست مثلا" وقتی داشتم چیزی بهش می گفتی بهم بر می خورد . علی : از دست تو ، امشب ایکس پارتیه ، محمود به جان خودم نه بیاری خودم می یاد زنده خاکت می کنم . یکم با خودم فکر کردم ، آخه چقدر مثبت باشم ، یه شب که هزار شب نمی شه . محمود : فقط به خاطر تو ، ولی یادت باشه دفعه اول و آخره ها . علی : نوکرتم ، قبول تو فقط بیا ، بقیه اش با من . از علی خداحافظی کردم ، پشیمون شدم که چرا قبول کردم ، من و این چیزا آخه خیلی وقت بود که به خودم قول داده بودم هیچ کار خلافی نکنم . اما نفس وجودم بیدار شده بود و جلوی وجدانم رو می گرفت . وقتی پارتی رو جلوی چشمام مجسم می کردم . ویسکی و مشروبات الکلی ، دخترای خوشکل و جیگر ، موزیک و رقص ، حتی فکر کردن به اونا هم لذت بخش بود چون تقریبا" یک سالی می شد این چیزا رو کنار گذاشته بودم . به خودم گفتم اژدهای درونم بیدار شده ، یکی بیاد جلوش رو بگیره و بلند زدم زیر خنده . دقیقا" حرفی بود که رویا بهم زده بود . می گفت تو کودک درون و این چیزا نداری فقط یه اژدها توی تنت خوابیده که امیدوارم دیگه بیدار نشه . بلند شدم و رفتم به کارام برسم . بازم موبایلم حواسم رو پرت کرد . یه اس ام اس بود . دیدم اسم ندا روی صفحه موبایله . نوشته بود : محمود ببخشید ، قول داده بودم دیگه نه اس ام اس بدم نه زنگ بزنم . اما دلم برات تنگ شده بود . محمود چرا دیروز از کنارم رد شدی اون طوری بودی مگه من و تو دشمن بودیم یعنی دوست بودیم . هیچ جوابی بهش ندادم . دو هفته بود که باهاش تموم کرده بودم و دیگه نمی خواستم کاری به کارش داشته باشم . لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون به کارام برسم . تا ظهر همه کارام رو انجام دادم و برگشتم خونه . بعد که ناهار خوردم نشستم که به درسام برسم . این قدر غرق کتاب و جزوه هام بودم که نفهمیدم کی وقت گذشت . به خودم اومدم دیدم ساعت پنج بعد از ظهر شده ، بلند شدم و جزوه هام رو جمع کردم . بلند شدم و رفتم حمام و کلی به خودم رسیدم . اومدم بیرون و رفتم سراغ کمد لباسام و شروع کردم گشتن بین لباسام ، طبق معمول تیپ اسپرت حال کردم . یه شلوار لی کمرنگ و یه تیشرت مشکی . موهام رو خشک کردم و شروع کردم به اتو کشیدنشون . خیلی وقت بود این تیپای جلف رو نمی زدم ، اما خب این بار فرق می کرد . می خواستم برم پارتی ، اونم ایکس پارتی . آماده شدم و خودم رو توی آینه نگاه کردم . این من نبودم ، خودم رو گم کرده بود ، حسابی به خودم لعنت فرستادم و خواستم بیخیال شم که موبایلم زنگ خورد . علی بود . علی : سلام تک پسر با حال خودمون . آش و لاش حاضری بیام دنبالت . محمود : آره جیگر حاضرم ، تیپ زدم که سرت درد می گیره ببینی . علی : وای ، محمود به هیچکس پا ندیا ، فقط خودم فقط خودت . محمود : تا شب خیلی مونده ، زر مفت نزن و بیا دنبالم . رفتم و کفشام و یه دستی کشیدم و تمیزشون کردم و پوشیدم . سریع یادم اومد ادکلون نزدم . با همون کفشا دویدم سمت کمدم . صدای داد و بیداد مامانم بلند شده بود که چرا با کفش رفتم . من بیخیال شیش کیلو عطر روی خودم خالی کردم و رفتم دم در ، همون موقع علی رسید و منم پریدم توی ماشینش . هیجان زیادی داشتم ، رسیدیم به خونه ای که جشن توش بود . صدای موزیک می یومد ، من با آرامش و اخم همیشگی که روی صورتمه رفتم داخل . خیلی ها رو می شناختم ، وای همه اینجا بودند . چشماشون از تعجب وا شده بود ، چون خیلی وقت بود که من رو توی این جور جشنا اونم با اون تیپ خف ((همون خفن)) ندیده بودند . چهره های غریبه ای هم توی جشن بود . داد زدم من اومدم و رفتم وسط مجلس ، موزیک تکنو بود و منم حسابی جو گرفته بود و بالا پایین می پریدم و جیغ می کشیدم ((اگه جیغ کشیدن من رو می دیدین می تونستید دقیقا" صحنه رو درک کنید)) . همین طور بود که ویسکی می رفتم بالا ، اینقدر خوردم که مست مست شده بودم . یکدفعه موزیک قطع شد و اون یارویی که دی جی بود گفت : به افتخار سیمای عزیز که بعد 7 ماه اومدن توی جشن ما و به خاطر محمود این موزیک رو می ذاریم . و شروع کرد به دوباره آهنگ گذاشتن . زود رفتی گلم رفتی داغت موند رو دلم حیف بودی گلم رفتی دردام رو به کی بگم سر جام میخکوب شده بودم . اسم سیما توی سرم تکرار می شد ، مستی کاملا" از سرم پریده بود . از مجلس کناره گرفتم . هنوز صدای موزیک می یومد . یه امشب اومده بودم خوش بگذرونم اما بازم خاطرات مرده ام به ذهنم فشار می یورد . وقتی با وقاهت تمام به سیما گفتم تو به من خیانت کردی و ولش کردم ، در حالی که بهونه ای بود . چهره پر از اشک سیما که بهم التماس می کرد و من بی توجه بودم . یاد گریه هایی که بابت این کارم کردم . یاد این که چقدر پشیمون شدم و فهمیدم چقدر سیما رو دوست دارم . هنوز نیم ساعت از حضورم توی اون جشن نمی گذشت اما بازم ، شادی من زودگذر و غمم همیشگی بود . آروم رفتم توی حیاط ، توی چمنای باغچه دراز کشیدم و آسمون رو نگاه می کردم . سیما ، سیما ، همش از ذهنم می گذشت و اشکام بدون این که بتونم جلوشون رو بگیرم می ریختند . سیما : فکر نمی کردم با اون همه غرور و یکدندگی و لجبازیت ، بلد باشی گریه هم بکنی . محمود : گریه قسمت مهمی از زندگیه منه ، کمتر کسیه که اون رو دیده . تو از من چی می خوای ، اومدی تلافی کنی . هرچی بگی با جون و دل می شنوم ، بگو . سیما : من تو رو توی مجلس دیدم ، با محمودی که می شناختم خیلی فرق کرده بودی . کسی که می دیدم بالا پایین می پرید تو نبودی . محمود یعنی این قدر عوض شدی . محمود : نه قبل این که بیام این جا به خودم گفتم یک شب هزار شب نمی شه . سیما ، نمی دونم چطوری بهت بگم ، اما بهت التماس می کنم که من و ببخشی ، من با این غرور لعنتیم همه جور غلطی می کنم . سیما : اگه نبخشم چی ، اون وقت چی می گی . محمود : بازم بهت التماس می کنم . سیما : پاشو بیا با من بریم . دستم رو گرفت و من و کشوند دنبال خودش . موبایلش رو در آورد و به افشین((بهترین دوست من و صاحب مجلس)) زنگ زد و گفت که با من داریم می ریم کار داریم . نشستیم توی ماشینش (( البته ماشین باباش بود و دست سیما بود)) . هیچی نمی گفت ، سی دی پلیر رو روشن کرد . آهنگ علی عبدلمالکی بود . نمی دونم که چی شد یهو شدی عزیزم تا به خودم اومدم دیدم برات می میرم حالا که عاشقت شدم پشتم و خالی می کنی رفتی حالا حق دل و از کی باید بگیرم حالا که دیوونتم تنهام می ذاری اینه رسمش حالا که زندگیمی تنهام می ذاری اینه رسمش مگه نا مسلمونی خدا نداری اینه رسمش یکمی که فکر کنی می بینی جز من کسی نداری اینه رسمش بازم اشکام روی صورتم سرازیر شده بود . سرم رو روی پاش گذاشتم و نگاهش می کردم . همش به خودم می گفتم چرا ، خب چرا من از همچین دختری گذشتم . توی همین فکرا بودم که نگه داشت . سرم رو از روی پاهاش بلند کرد و نگاهم می کرد . سیما : محمود ، به من بخند ، مسخره ام کن ، نیش و کنایه بزن ، اما هر کاری کنی بازم دوستت دارم ، بازم عاشقتم . زد زیر گریه و خودش رو توی بغلم انداخت ، باورم نمی شد با اون همه بدی که بهش کرده بودم بازم دوستم داشت . منم خیلی دوستش داشتم اما رویی نداشتم که پیشش برگردم اما بازم دوستم داره . محمود : سیما همه زندگی منی ، نمی دونم چیکار کنم تا آخر عمر مدیون این گذشت ومهربونیت می شم . سیما : محمود بگو که دیگه ولم نمی کنی ، فقط همین رو بگو حتی اگه فکر می کنی داری دروغ می گی . ولی بهم بگو که می مونی . محمود : معلومه که با تو می مونم ، هر اتفاقی که بخواد بیافته باهات می مونم . سیما : محمود همین گفتنش برای من کافیه ، محمود من تنهام بیا بریم پیشم . تازه شب هم باید بمونی . چی می تونستم بگم ، زنگ زدم به افشین و باهاش هماهنگ کردم که یعنی شب پیش افشینم و اگه خونه زنگ زدن بهش سه گیری بشه . وارد خونه شون شدم . دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاقش برد . بخاری اتاقش رو روشن کرد . اما تن من گر گرفته بود و مثل یک کوه آتش گرما داشتم . رفتم دستشویی و یه آب به صورتم زدم . خودم رو توی آینه نگاه کردم ، نه من نبودم ، سرم رو زیر آب سرد گرفتم . بازم خودم رو نگاه کردم خودم رو شناختم و فهمیدم حالا خودمم . توی چشمای خودم نگاه کردم . هنوز گرمم بود . سیما صدام زد . رفتم توی اتاقش لباساش رو عوض کرده بود . موهاش رو همونطوری که من دوست داشتم بلند گذاشته بود . بدون یکذره آرایش ، چقدر از دیدنش لذت می بردم . لبخندی زد و رفت توی تختش دراز کشید . من رفتم کنار پنجره و پنجره رو باز کردم . باد خیلی سردی توی صورتم خورد . اما تن گرمم هیچ سرمایی حس نمی کرد . تیشرتم رو درآوردم اما بازم تنم گرم بود . همونطور زل زده بودم به پروژکتورایی که شهر رو روشن کرده بودند . سیما : به چی زل زدی . نگاهش کن چرا پیرهنت رو در آوردی ، می خوای سرما بخوری . محمود : سیما منظره بهار هیچ وقت به این زیبایی نبوده ، بوده ؟ سیما : محمود چرا چرت می گی . الان دی ماهه کو تا بهار . محمود : اما من همه چیز رو بهار می بینم . خیلی وقت بود این حس رو گم کرده بودم . سیما : خیلی خب آقای خیال پرداز من دارم یخ می زنم پنجره رو ببند و بیا کنارم بخواب . پنجره رو بستم و برگشت به سمت سیما و نگاهش کردم . تکیه دادم به دیوار و فقط نگاهش کردم . با دستش اشاره می داد که برم پیشش . خودم هم می خواستم توی آغوشش آروم بگیرم . به سمتش رفتم . اولین قدم رو که برداشتم خندیدم . به خودم گفتم یک قدم نزدیکتر به بهشت ..................... محمود (پسر آبادان) .
| Design By : Night Melody |


