سلام دوباره افتادم رو دور آپ کردن می خوام مثل قبل وبلاگم رونق دار بشه . در راستای طراحی مانتو هایی منقش به اشعار حافظ و سعدی به جهت استفاده در دانشگاه ها و محیط کار اینجانب شخصا پیشنهاد می کنم در جهت بالا رفتن فرهنگ مطالعه در دانشگاه ها و همچنین کوبیدن مشت محکمی در دهان استکبار جهانی و ترویج امر خیر در محیط دانشگاهی لباس های دانشجویان پسر نیز منقش به اشعار این بزرگان طراحی شود! جدول زمان بندی استفاده از لباس ها! سال اول دانشگاه بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر: ((تو پری زاده ندانم ز کجا می آیی کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی)) سعدی بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر: ((ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر)) سعدی سال دوم دانشگاه بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر: ((آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد)) حافظ بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر: ((دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی)) سعدی سال سوم دانشگاه بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر: ((شمع را باید از این خانه بدر بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مائی!)) سعدی بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر: ((از همه کس رمیده ام با تو در آرمیده ام جمع نمی شود دگر هر چه تو می پراکنی!)) سعدی سال چهارم دانشگاه بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان پسر: ((ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟!)) حافظ بیت کاربردی بر روی لباس دانشجویان دختر: ((من ز دست تو خویشتن بکشم تا تو دستم به خون نیالایی!)) سعدی ((برو هر چه می بایدت پیش گیر سر ما نداری سر خویش گیر)) سعدی و گاهی هم ((آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست)) محمود (پسر ابادان) محمود : سلام زینب جونم خوبی ، کم پیدایی تحویل نمی گیری . زینب : سلام عزیزم ، خوبی بابا من که همیشه بهت می زنگم و اس ام اس می دم . محمود : خیلی خب بابا شوخی کردم ، یه چیزی می گم نه نیاری ها . زینب : بگو بینم چی می گی ؟ باید ببینم چیه . محمود : امشب می ریم بیرون با هم ، خیلی وقته ندیدمت . زینب : آخه ….. محمود : آخه و اگر و اما نداره ، ساعت 7.30 دقیقه منتظرت هستم ، بیا دیگه خب . زینب : خیلی خب بابا ، می یام . محمود : قربون اون چشمات برم عصر می بینمت . گوشی رو قطع کردم و خودم رو روی تختم انداختم ، تازه 1.30 ظهر بود و تا عصر کلی مونده بود . نفهمیدم کی خوابم برد . صدای آلارم موبایلم هی بلندتر می شد و اعصاب من به هم ریخته تر و کلی به خودم فحش و بد و بیراه گفتم . خاموشش کردم و لباسام رو برداشتم و رفتم حمام ، موهام رو مرتب کردم و لباسام رو پوشیدم و رفتم بیرون . طبق معمول زودتر از من رسیده بود سر قرار ، سلام و علیک کردیم و یکم بحث های متفرقه کردیم نگاهی به ساعتم انداختم . ساعت 8.20 دقیقه شده بود . محمود : زینب جان یه مهمان داریم . زینب : کی هست ؟ من می شناسمش ؟ محمود : بیاد خودت می فهمی . ****** یک ماه قبل با برو بچز توی دانشگاه نشسته بودیم و داشتیم با هم صحبت می کردیم . حامد : راستی محمود چی شد به زینب گفتی ؟ محمود : نترس ، امروز بهش می خوام بزنگم ، فعلا" که گوشیش خاموشه . مسعود : برادرم شادمهر عقیلی پس بهتره یه جوری میترا رو بپیچونی . محمود : برادرم منصور جعفری این قضیه اش طولانیه بعدا" می فهمی . مسعود : محمود بهتره زودتر تمومش کنی ، برای خودت می گم . حامد : بیخیال منصور ، این عاشقشه و می خواتش ، تو می گی بپیچونش . نمی بینی مثل لیلی و مجنون با هم می گن و می خندند . اودم جوابش رو بدم که موبایلم میس خورد . شماره زینب بود و گوشی رو برداشتم و باهاش تماس گرفتم . محمود : سلام زینب ، خوبی . زینب : سلام مرسی ، تا موبایلم رو روشن کردم اس ام است اومد و منم بهت میس زدم . خب بگو ببینم چیکارم داری ؟ محمود : خب بذار اول یه سئوال بپرسم . من و تو چند وقته با هم دوست هستیم ؟ زینب : خب دو ماهی می شه . برای چی ؟ محمود : خب راستش من می خواستم بگم این دو ماه بهترین ماه های زندگی من بوده ، می دونی زینب ، یه حس تعلق خاطری بهت پیدا کردم . زینب : ممنون از لطفت محمود ، تو همیشه مهربونی . محمود : اما خیلی بیشتر از این هاست ، تو بهترین دختری بودی که من تا حالا دیدم ، راستش حس می کنم دوستت دارم ، می خوام همیشه باهات بمونم . زینب : محمود داری اذیتم می کنی ، جون من سرکاری جدید نیست . محمود : نه چه سرکاری ، جدی دارم می گم . یک ساعتی براش صحبت کردم و دلیل و برهان براش آوردم که باورش شد دارم راست می گم . گوشی رو قطع کردم و خواستم بذارم توی جیبم که زنگ خورد میترا بود . میترا : سلام محمود خوبی ، می یای دم سلف کارت دارم . محمود : خب همین جا بگو من پیش حامد و برادرم مسعود هستم . میترا : خب یک دقیقه بیا کارت دارم . منم رفتم دم سلف سرویس و همونجا نشستم . اونم اومد طبق معمول هر بار که من رو می بینه ، انگار که دختر خاله منه باهام دست داد و کنارم نشست . میترا : محمود گوشی دختر دائیم رو بده به علی ………. که بهش بده . محمود : خب می تونستی پشت تلفن این رو هم بگی . میترا : لوس نشو ، زینب خانوم چطوره . محمود : اونم خوبه ، اگه کاری نداری من برم . میترا : محمود خیلی بدییییییییی ، محمود : آقام و ندیدی ، کار دارم باید برم . به هر زحمتی بود ازش خداحافظی کردم و پیش برو بچه ها برگشتم و اونا هم طبق معمول شروع کردن به متلک انداختن به من و منم طبق معمول بیخیال بودم . سه روز دیگه تولد زینب بود و مونده بودم چی براش بگیرم . بالاخره رفتم بازار و یک روسری خیلی قشنگ براش خریدم . به هانی زنگ زدم و نظرش رو پرسیدم . اون گفت نخر روسری همیشه جدایی می یاره . من بهش گفتم که اینا خیالاته و من بهش اعتقادی ندارم . روز تولدش رسید و منم هدیه اش رو بهش دادم و زینب هم کلی از اون خوشش اومد . ****** زینب : خب بگو کیه دیگه ؟ دارم از فضولی می میرم ، نکنه افشینه . چیزی نگفتم چون خودش داشت می یومد . اومد نشست بین من و زینب ، زینب چشماش چهار تا شده بود و انتظارش رو نداشت که اون رو ببینه . زینب : سلام سیما ، تو اینجا چیکار می کنی . سیما : سلام زینب جان ، به زودی می فهمی . حال محمود من چطوره . محمود : از این بهتر بدتر نمی شه ، خوبی تو . سیما : خب زینب خانوم ، وقتشه که همه چیز رو بفهمی . تو می خواستی من رو دور بزنی ، اما نفهمیدی که دور خودت رو خط کشیدم . محمود : وجدانا" من نه خوشکل هستم ، نه آن چنان وضع مالیم خوبه و نه پارتیم کلفته ، چرا می خواستی سیما رو دور بزنی . زینب : شما دو تا چی می گید ، من نمی فهمم . سیما : یعنی نمی دونستی که محمود دوست پسر منه و با شیطنت هات می خواستی خودت باهاش باشی و منم فهمیدم و به محمود گفتم ، به خیالت به هدفت رسیدی اما این وسط فقط یه بازیچه بودی . در ضمن یادت باشه که با سینا چیکار کردی . زینب : ((اشک توی چشماش جمع شده بود و منتظر ریختن بود)) کدوم سینا ؟ سیما : تو نمی دونستی اما سینا برادر من بود و تو خیلی راحت بهش نارو زدی که تا الان مشکلات روحی داره . نگاهی به سیما انداختم ، تازه متوجه شدم که قضیه بیشتر انتقام و این صحبتا بوده ، سیما یه چشمک برام زد و به صحبتش ادامه داد . سیما : من محمود رو خیلی خوب می شناسمش و اونم من رو ، اینقدر بهش اعتماد دارم که حاضرم اگه گفت بپرم توی چاه می پرم . الانم کاملا" بیخیال محمود می شی ، اگر هم نشی فکر کنم باید محمود رو شناخته باشی ، پس بهتره خودت رو اذیت نکنی . زینب : محمود ، تو واقعا" همچین کاری رو انجام دادی ((دیگه داشت گریه می کرد)) سیما : نمی خواد گریه کنی ، چون می دونم محمود از این اشک ها زیاد دیده ، محمود بلند شو بریم . دستم رو گرفت و با خودش کشید . حاضر بودم همه چیزم رو فدا کنم که فقط سیما خوشحال باشه ، می دونستم الان خوشحاله چون که به هدفش رسیده بود . یه تاکسی گرفتیم و رفتیم ، دستای سیما رو توی دستام گرفته بودم و اون هم محکم دست من رو گرفته بود . سرش رو روی شونه ام گذاشت . سیما : راستی محمود ، میترا رو چی کار کردی ، یه برنامه براش دارم خفن و توپ . محمود : بیخیالش یه موضوعی یکدفعه ای پیش اومد که منم سریع قضیه رو دست گرفتم و حالش رو درست حسابی گرفتم ، اینم از اون خوش شانسی هایی بود که داشتم . سیما : یادت باشه که این بار دومته که داری میترا رو می پیچونی دفعه سومی وجود نداره ها . محمود : نه مطمئن باش دیگه حتی نگاهش هم نمی کنم . سیما : پس بزن بریم که خودت و عشقه . نگاهی به سیما انداختم . به خودم گفتم توی این سه ماه چقدر خوب نقش بازی کردم که حتی خودم هم باورم شده بود زینب رو دوست دارم ، اما عشق واقعیم کنارم بود . ****** چهار ماه قبل سیما : محمود می تونی یه کاری برای من انجام بدی ، فقط بی جنبه نشی یه وقت . محمود : تو جون بخواه عزیزم . سیما : زینب رو می شناسی …. پایان
| Design By : Night Melody |


