تبليغاتX
بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

بچه هاي دانشگاه آزاد اسلامی واحد آبادان

چشمام رو بسته بودم و فقط به صدای آرامش بخش امواج گوش می دادم ، دوست نداشتم هیچ چیزی این آرامش رو به هم بزنه ، نفس های عمیقی می کشیدم و بوی دریا و شنهای دریا رو با هم استشمام می کردم . چقدر احتیاج داشتم از هیاهوی زندگی دور باشم و آروم باشم . اما درست جایی نشسته بودم که بهترین خاطرات عمرم رو اونجا سپری کرده بودم . سیگاری از جیبم در آوردم و گوشه لبم گذاشتم دست توی جیبم کردم و دنبال فندکم می گشتم ، خنده ای تلخ روی لبام ظاهر شد ...

 

---------

 

فرزانه : محمود خیلی لجباز و یه دنده هستی ، آخرش جوون مرگ می شی .

محمود : بهتر اون وقت می ری یه پسر بهتر پیدا می کنی و با اون ازدواج می کنی .

فرزانه : خیلی لوسی ، من فقط به خاطر خودت می گم ، می دونی با هر سیگاری که می کشی .....

محمود : (پریدم وسط حرفش) بابا بیخیال فرزانه ، می دونم تو دکتری ، حالا هی بزنش توی سر ما .

فرزانه : یه جوری می گه انگار خودش یه کارگر ساده است ، خودت که یه مهندس کاملی برای خودت .

محمود : خیلی خب ، تسلیم .

 

سیگار رو از روی لبم به زور کشید و انداختش . از توی کیفش یه آدامس در آورد و به من داد . منم که از کاراش حرصم گرفته بود شروع کردم به طرز فجیعی آدامس جویدن ، اینقدر محکم فشار می دادمش که صدای دندونام رو می تونستم بشنوم . دلم نمی یومد که به فرزانه چیزی بگم پس حرصم رو سر آدامس بیچاره خالی کردم . دستم رو توی دستش گرفت و آروم من رو دنبال خودش کشید و زیر لباش داشت می خوند .

 

کسی خبر نداره شدی یه بی ستاره

یه عمره که عشق من سر به سرت می ذاره

 

هر روز و شب همیشه می شینی پشت شیشه

به فکر اینم چرا دلت عاشق نمی شه

 

عشق می گه تو چشام و بستی

تو حالا دیگه تو دل نشستی

 

دست توی جیبم کرد و سوئیچ ماشینم رو در آورد و نشست پشت ماشین و روشنش کرد . می دونست الان عصبی هستم و جاده رو مثل باند فرودگاه می بینم .

 

---------

 

دیگه چیزی نبود که بخوام بخاطرش کل کل کنم و بعدش  حرص بخورم . سیگار رو روشن کردم و یه کام عمیق ازش گرفتم . هر چی بیشتر می گذشت با حرص بیشتری می کشیدم و بیشتر اعصابم به هم می ریخت . یه دختر و پسری با تعجب داشتن نگاهم می کردند . منم بدون توجه به اونا زل زدم بودم به دور دست ، آخرین کامم رو از سیگار گرفتم و پرتش کردم توی دریا و دودش رو با آرامش دادم بیرون و بلند داد زدم : یک قدم نزدیک تر به مرگ . فندک زیپو پلاتینم رو با خشم پرت کردم توی دریا و بسته سیگارم رو هم به همین صورت و رفتم سمت ماشینم نگاهی به در عقب ماشینم کردم ، هنوزم هم جاش مونده بود .

 

---------

 

داشتم با موبایلم صحبت می کردم ، صحبت که نه داشتم با طرفی که اون ور خط بود داد و بیداد می کردم که کلی ضرر به شرکت زده بود و من مسئول این همه ضرر بودم . صدای برخورد یه ماشین رو شنیدم و فهمیدم که ماشین خودم بود . گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم صندلی عقب و با حرص از ماشین پیاده شدم .

 

دیدم یه دختری که صورتش هم زخمی بود از ماشین پرید بیرون و سریع پشت سرم قایم شد . با ترس و اضطراب خیلی زیادی گفت : آقا تورو خدا کمکم کن اینا افتادن دنبال من و می خوان من رو اذیت کنند . دیدم یه موتوری اومد و ایستاد . منم اون لحظه دنبال یه چیزی بودم که حرصم رو سرش خالی کنم . خودش اومد سمتم و گفت : با زبون خوش برو کنار وگرنه بدجور حالت رو می گیرم . هیچ حرفی نزدم فقط چنان زدم توی صورتش که لبش پاره شد و رو کردم به اون رفیقش وگفتم : اگه تو هم دلت می خواد بیا . جفتشون سریع پریدن روی موتور و رفتند . بلند زدم زیر خنده یاد صحبت آناهید افتادم که می گفت تو وقتی عصبی می شی سگ پیشت شرف داره . یه جورایی راست می گفت .

 

فرزانه : آقا خیلی ممنون کمک کردید . من واقعا" شرمنده هستم که به ماشینتون زدم .

محمود : مشکلی نیست ، می ذارم به حساب بدشانسی های چند روز اخیرم .

 

دستش رو دراز کرد و گفت : فرزانه هستم . باهاش دست دادم و گفتم : خوشبختم محمودم .

 

فرزانه : اگه می شه شمارتون رو بدین که خسارت ماشینتون رو بهتون بدم .

محمود : بیخیالش ، ضررایی که دیدم اونقدر زیاده که این یکی به چشم نمی یاد .

فرزانه : اینطوری من ناراحتم ، خواهش می کنم شمارتون رو لطف کنید .

 

شماره خصوصیم رو بهش دادم و ازش خداحافظی کردم ...

 

---------

 

بیخیال رفتن شدم و روی کاپوت ماشینم نشستم و بازم به دریا خیره شدم . با خودم آروم می خوندم :

 

اینطور من و نگاه نکن دست توی دست من بذار

برو یه وقت مریض می شی بغضت رو هی نگه ندار

 

فدات بشم فدات بشم بذار برو

محال باورش که من دیگه نمی بینم تورو

 

صدات می لرزه عشق من اسمم رو هی صدا نکن

طناب و دور گردنم بنداز دیگه نگام نکن

 

گرمای دستی رو توی دستام احساس کردم ، همون گرمایی که با تمام وجودم می پرستمش و با هیچ چیزی عوضش نمی کنم ، اما چه می شد کرد سرنوشت چیز دیگه ای برام رقم زده بود . فقط صدای گریه کردنش بود که داشت ذره ذره وجودم رو خراب می کرد و به آتیش می کشید .

 

فرزانه : محمود نمی تونم فراموشت کنم ، با اون همه بدی که به من کردی بازم عاشقتم .

محمود : فرزانه فقط حلالم کن ، من و ببخش ، باید درکم کنی ، من و تو نمی تونیم با هم باشیم . من لیاقتت رو ندارم .

 

دستم رو ول کرد و رو به روم ایستاد . با چشمایی که هیچ وقت اینقدر عصبانی ندیده بودمش نگاهم می کرد . سوزش گونه هام به من فهموند که با تمام قدرتش کشیده زده بود توی گوشم . همین رو می خواستم ، نفرتی از من درونش رو فرا بگیره . دستش رو بوسیدم و رفتم سمت ماشین و از توی داشبورد ماشین یه برگه بهش دادم و سوئیچم ماشین رو هم بشه دادم و آروم آروم از فرزانه دور شدم . خودش دکتر بود و با خوندش می فهمید که عمرم داره به پایان می رسه و سرطان خون به همه بدنم نفوذ کرده و کاریش نمی شه کرد .

 

برگشتم سمتش و داد زدم : نمی خواد که سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ .

 

دست کردم توی جیبم اما نه سیگاری بودی و نه فندکی ، آسمون کم کم داشت می بارید . به خودم گفتم : پله آخر ، ثانیه شماری برای لحظه موعود ، نقطه ، خط پایان از همین جا معلوم است .

 

محمود (پسر آبادان)

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:30 توسط محمود(پسر آبادان) | |

Design By : Night Melody